X
تبلیغات
نصف النهار گمشده
نصف النهار گمشده
یادداشت های مقداد رحیمی
پشم

 

چشم که باز می کنی سقف کوتاهی را بالای سرت می بینی و یک مشت لوازم مستهلک دور و برت . بوی نم ، بوی سیر ، بوی کهنه ی پشم گوسفند . یادت می آید شب گذشته را در زیرزمین خوابیده ایی تا برای مسافران نوروز راحتی را به ارمغان آورده باشی . همانطور دراز کشیده به این فکر میکنی که بدن ات را کش و قوس بدهی اما خیلی زود پشیمان می شوی . سریع متوجه می شوی این درد که تمام بدن ات را قبضه کرده ، مربوط می شود به بازی فوتبال روز گذشته . تمرین نداشته ایی و حالا احساس کوفتگی می کنی . فضای زیرزمین تاریک است . با دست زمین را پی گوشی ات لمس میکنی . ساعت 8 و 32 دقیقه  و یک پیام با شماره 981100 . می تواند پیامکی تبلیغاتی باشد . اما نه ، محتوای کوتاه این پیامک خیلی حرف ها دارد . " با درخواست تغییر تاریخ اعزام شما موافقت گردید . سازمان وظیفه عمومی ناجا[1] " . بی سلام و حرفی اضافی ، مختصر و مفید و دقیقا قد یک پیامک فارسی . پس با درخواستت مبنی بر تعجیل تاریخ اعزام به خدمت ، از یکم تیرماه 93 به یکم اردیبهشت 93 موافقت شده . پس با این حساب 23 روز دیگر دوباره به پادگان برمی گردی . یکم آبان سال 92 را به خاطر می آوری . دوره آموزشی در پادگان [2]01 نزاجا تا آخر آذر و پس از آن دوران خدمت در پش میم [3]6 نزاجا تا 13 مهر سال 90 . از آن تاریخ پادگان را برای ادامه ی تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد روانشناسی ترک کرده بودی . و حالا " شیطان دنبال طلب اش اومده[4] " . چند ماه ایی را که خدمت وظیفه بدهکار بوده ایی باید پس بدهی .

انسان ها در مواجهه با رویدادهای ناخوشاید ، عکس العمل های متفاوتی بروز می دهند . من ساعت ها با وسط انگشت اشاره دست چپ ، دماغ ام را می مالم . خسته که می شوم با خودم فکر می کنم یک استکان چای تازه دم چقدر می چسبد . بعد به خدا فکر می کنم و ازینکه هنوز به او و تشکیلات پیچیده اش مومن ام احساس طلبکاری خوشایندی را تجربه می کنم . بعد به اطرافیانم فکر می کنم و از اینکه مسائل و مشکلاتم آنقدرها ذهن شان را مشغول نمی کند خرسند می شوم . بعد به زن نداشته ام فکر می کنم و از اینکه در مواقع بیماری بچه ی نداشته ام درکنارش نبوده ام احساس سرافکنده گی می کنم . بسرعت این احساس کاذب را با فکری زشت ، هجو و زننده در مورد شخصیتی که فقط خودم می شناسم عوض می کنم و با این کار دوباره روحیه ام را باز می یابم .

حالا وسط زیرزمین نشسته ایی و سقف کم کم اوج می گیرد . با لوازم مستهلک یک سمساری راه انداخته ایی و موجوداتی نمناک با لباس نظامی از پنجره ی کوچک زیرزمین وارد می شوند ، اجناس را بو می کشند ، درباره بعضی هاشان نظر می دهند و سرودهای نظامی می خوانند . روی شانه هایت دو ستاره ی سیاه آرام آرام سعود می کنند و در نهایت به کهکشان کوچکی روی سقف می پیوندند . در کهکشان روی سقف مسابقه ی فوتبالی در جریان است . مهاجم یکی از تیم ها را با تو تعویض می کنند . بعد از چند دریبل زمین می خوری . موجودات نمناک از رویت رژه می روند . گزارشکر فریاد می زند " خیلی خووووب " . موجودات نمناک فراموش می کنند در جواب بگویند " سپاس جناب " . پس همگی به 7 ماه اضافه خدمت محکوم می شوند . تو در مغازه ی سمساری ات پی یک متر طناب می گردی . کهکشان حول گیره ایی فولادی مچاله می شود . مسافران نوروزی از قبرستان دیدن می کنند ، و با خاطره ایی گنگ به خانه بر می گردند .



[1] ناجا : نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران

[2] اولین پادگان آموزشی نیروی زمینی ارتش ، تهران

[3] پادگان پشتیبانی منطقه 6 نیروی زمینی ارتش ، دزفول

[4] دیالوگی از فیلم ای برادر کجایی

+ نوشته شده توسط مقداد.
ترانه ی خرچنگ
آرزوی دخترک

یک ظهر شرجی 

با لنگرگاه اش

که عابران

در هیچ کجا پهلو نمی گرفتند

و پیشخدمت

به پاپیون قرمز اش شک کرد

ما ضلع جنوبی خیابان

برای ماهیان آزاد

آواز می خواندیم

ما دو خرچنگ ، با دستان خالی

به کج شدن مسیر

توجهی نکردیم 

دخترک می خواست

از آن سوی اقیانوس سر در بیاورد

ما دو خرچنگ

در رستورانی مجلل

هیچگاه آرزوی دخترک نبودیم .


مقداد رحیمی / 28 اوت 2011 /

http://delmaar.persiangig.com/delmar/222311111.png





+ نوشته شده توسط مقداد.
بی بر

http://delmaar.persiangig.com/delmar/443.png


مثلا فکرش را بکن

همین تاک خشکیده

یک روز طوری

پنجه شود ، دور گردنمان

که بیا و بچین

رسیده های پشت پنجره

حالا صورتی هم دیدی

راه دوری نمی رود

دخترک همسایه

مثلا فکرش را بکن

همین پنجه های ظریف ...

و بعد مثلا قرمصاق بگوید :

پی سیب نداشته مان بوده




+ نوشته شده توسط مقداد.
تکامل

http://delmaar.persiangig.com/delmar/wewee.png

من  اسب

تو  مرتع

با صاحبانی

که حصارها را می سازند

توسعه می دهند

تعمیر می کنند

همه ی تو سهم من نیست

چفتک

این اعتراض من است

اما با شکسته شدن حصار

آه

چه زخم های افزونی

تکه ای کوچک از تو سهم من

حصارها نمی گذارند

کامل شویم

+ نوشته شده توسط مقداد.