تو
برای آسایش خود
کهکشان های بی انتها را آفریدی
تا صدای بندگان درمانده ات
به هیچ شکل ممکنی
به تو نرسد
برایمان نوشتی
سرنوشت هیچ کدامتان را
تغییری نیست
مگر اینکه خود بخواهید
خواستیم
زورمان نرسید
تویی که داعیه ی نصرت مظلومان داشتی چرا ؟؟؟
پی نوشت : دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد ؟
که دوست داشتن ام را
روزی بر زبان آورده ایی
و من
مثل خیلی حرف های دیگر
نشنیده ام .!!!!!
زندگی من با مارتا
اینها چکیده ی یادداشت هایی ست که سال گذشته با مارتا نوشته ام . از آنجا که ازین به بعد بیشتر با مارتا خواهم بود بهتر دیدم آنها را در اینجا قرار دهم .
15 آبان 87
شاید این فقط یک رویاست و شاید هم چیزی بیش از آن . من و مارتا در کنار مردابی وحشی زندگی می کنیم . اینجا سبز است و همینطور ساکت . همه ی صداهای اینجا طبیعی اند . صدای قورباغه ها ، گذر تند سنجاقک ها و از همه مهمترین سرود های غریب مارتا . مارتا یک فرشته است اما با آنچه دیگران می اندیشند تفاوت دارد . مارتا از ابتدای آفرینش داستان هایی دارد که برای من زمزمه خواهد کرد
27 آبان 87
امروز تمام بعد ظهر را در کنار مرداب گذراندیم . مارتا روی سبزه ها دراز کشیده بود و انگشتش را بی حرکت در هوا نگه می داشت . لحظه ایی بعد سنجاقک کنجکاوی روی آن آرمیده بود . او از من خواست احساس او را تجربه کنم . منظره ی جالبی بود . یک سنجاقک بر سرانگشت شما . مارتا شعر می خواند و با نگاههای کنجکاوش حرکت تکه های ابر را دنبال می کرد . گاهی می خندید و وقتی علت خنده اش را جویا می شدم می گفت با تکه های ابر اشکال بامزه ایی می سازد . امروز بعد ظهر همه چیز عالی بود . با تاریک شدن هوا دسته ی قورباغه ها سمفونی تکراری شان را می نواختند . مارتا سعی داشت با آنها همنوا شود و تلاش او مرا به خنده می انداخت . من همیشه خداوند را به خاطر لطفی که به من ارزانی داشته سپاس می گویم .
6 آذر 87
دیشب شب آرامی بود . من و مارتا در ایوان نشسته ، چای می نوشیدیم . دفتر شعرم را همراه آورده بودم تا شاید چیزی برای نوشتن بیابم . مارتا آن را برداشت و مشغول خواندن شد . می دانستم که عبارات گنگ زیادی را خواهد خواند . اما مانع کارش نشدم . در یک لحظه مارتا خندید و گفت : پاپا این شعر چقدر بامزه است . و بعد شروع به خواندن کرد : اتاق سرد می خندد/ به مگس هایی که یخ زده اند / و کسی را ندارند تا گرمشان کند / تا زنده بمانند / اتاق سرد می خندد / به مگس هایی که / آه / دیگر مگسی زنده نیست .
من نیز به خنده افتادم . شعر که چه عرض کنم ، نوشته مربوط به سالها پیش بود . شبی زمستانی که برای مگس های کرخت شده گریستم . به مارتا گفتم نظرت چیست ؟ . کمی مکث کرد و گفت : موم ، به نظر من مگس ها تا همیشه قدر دان تو خواهند بود . فکر نکنم تا کنون کسی چنین چیزی برایشان سروده باشد . برای لحظه ایی منقلب شدم و قطره اشکی از چشمانم چکید . نمی خواستم اینگونه شود . این گریه کاملا بدون برنامه بود . مارتا نگران نگاهم می کرد و دلیل گریه ام را نمی فهمید . می دانستم که بیش از این نباید او را نگران کنم . پس اشک هایم را پاک کرده گفتم : خوب مارتا کوچولو ، امروز مرداب چه خبر بود ؟ مارتا با نگاهی مغموم جواب داد : هیچ ، چند مگس سر به هوا در نیزار گم شدند همین . دوباره خنده ام گرفت و مارتا نیز با نگاهی پیروز مندانه لبخند زد . گفتم : که اینطور ، پس فراموش نکنی فردا مشخصات آنها را از عنکبوت پیر استعلام کنیم . مگس های سر به هوا .
14 آذر 87
امروز پیشامد تازه ایی بوقوع پیوست . مارتا پنجره را گشود و گفته های دیگران را دید . برای دقایقی مبهوت به من نگریست . برای دقایقی سرزنده نبود . با دلواپسی جویای حالش شدم . او گفت : پاپا من که واقعا دختر تو نیستم . پس اینها چه می گویند . جوابی نداشتم . زانو زدم تا هم قد شویم و صورت گرد دوست داشتنی را نوازش کردم . چه باید می گفتم ؟ . مارتا حقیقت را گفته بود . او که واقعا فرزند من نبود . برای لحظه ایی تنهایی خویش را بیاد آوردم و اینکه همیشه در انتظار مارتا بوده ام . ماهها و سالهایی را که مرداب ساکت تر از همیشه به من می نگریست و سنجاقک ها هنوز از باد های بی موقع می هراسیدند . آن روزها چقدر عذاب آور بود . اما از زمانی که مارتا آمده بود ، زندگی من شکل تازه ایی به خود گرفته پنجره نیز منظره ی تازه ایی یافته بود .
به مارتا گفتم آنها که می آیند ، نخواهند دانست که مرز واقعیت و رویا به کدامین درخت متصل است . و چکاوک ها ورای خوانش گوش نوازشان ، چه اسراری را باز گو می کنند . تو تا همیشه مارتای من خواهی ماند . این را پیش از آمدنت بیشه زار وعده داده بود . فرشته ایی کوچک چون تو آدم های بزرگی را متحیر خواهد کرد ، و سرود هایت که ادامه ی آیات طبیعت اند . بیمناک مباش ، چرا که من برایشان از دخترکی خواهم گفت که مرا پاپا صدا می زند و این مرداب به سرودهایش زنده است .
مارتا لبخند زد و من دانستم که منظور مرا فهمیده است . ما با هم به ایوان رفتیم تا برای چکاوک ها سرودی تازه اجرا کنیم .
25 آذر 87
دیروز من و مارتا به خیابان رفتیم . شاید بهتر است گفته شود به پیاده رو رفتیم و یا به بازار . به هر حال در مرکز شهر قدم برمی داشتیم . به اولین عابر بانکی که رسیدیم خراب بود و دومین عابر بانک هم با عبارت نقص فنی ناامیدمان کرد . هنوز به عابر بانک بعدی نرسیده بودیم که انبوه جمعیت توجه مان را جلب کرد . این انتهای صف بود . از مارتا پرسیدم که بمانیم یا بی خیال شویم . گفت : تا اینجا که آمده ایم و از جیب شما هم که خبر داریم ، پس می مانیم . مارتا درست میگفت . ما تقریبا هیچ پولی نداشتیم . از نفر جلویی علت طولانی بودن صف را پرسیدم . گفت : آخر برج است پدر جان ، کجای کاری ؟ . معلوم نبود آخر برج است یا اول برج . ولی به هر حال آن مرد به نکته ی خوبی اشاره کرده بود . کمی که گذشت متوجه شدیم موجودی دستگاه به پایان رسیده و کارمند بانک در حال پر کردن خشاب های دستگاه است . این را جوانکی که جلوتر از همه بود میگفت . مارتا گوشه ی لباسم را کشید و پرسید : پاپا مگر آن جلو چه خبر است ؟ . گفتم : چطور مارتا جان ؟ . گفت : آخر آن آقا میگوید خشاب ها خالیست . مگر دستگاه یک اسلحه است ؟ . بی اختیار خنده ام گرفت . به حرف مارتا فکر کردم . جالب بود . گفتم : مارتا جان تقریبا همینطور است که گفتی . دستگاه خشاب هایی دارد که باید مرتب پر شوند ، اما نه با گلوله که با اسکناس های مختلف . ما جلوی دستگاه می ایستیم . کارت مخصوص خود را وارد می کنیم و سپس رمز مخصوص خود را نیز وارد می کنیم . بعد مقدار اسکناسی را که مایلیم به سمت مان شلیک شود انتخاب می کنیم و دکمه ی شلیک را فشار می دهیم . چیزی که مسلم است اینکه همیشه مایلیم دستگاه شلیک کند . و گاهی اوقات که خشاب ها خالیست – مثل حالا – پکر و آشفته می شویم . حالا فهمیدی مارتا جان ؟ . مارتا که انگار کمی گیج شده بود سری تکان داد ولی می دانستم که به فکر فرو رفته است . در همین احوالات بودیم که چند نفر ابتدای صف با هم درگیر شدند . من هم بهتر دیدم مارتا را از شعاع درگیری دور کنم تا اینکه منتظر پر شدن خشاب هایی بمانم که بعدا هم می توانستم در جیبم خالی کنم .
2 دی 87
امروز برای مارتا شعری از حافظ خواندم . با اتمام آن مثل همیشه سوالات مارتا شروع شد . مارتا پرسید : پاپا ؛ کشمیر کجاست ؟ . گفتم : مارتای عزیز کشمیر سرزمینی در شمال هند و پاکستان است . برای اینکه منظورم را بهتر بفهمد برخاستم و نقشه ی جهان را آوردم و حدود کشمیر را به دقت برایش توضیح دادم . در دل به سادگی مارتا رشک می بردم . این کودک نخواهد دانست که کشمیر چه روزگار پر آشوبی را سپری می کند . مارتا پرسید : " پاپا ؛ سمرقند کجاست ؟ " ظاهرا شعر حافظ ذهن ساده ی مارتا را بشدت به خود مشغول کرده بود . با انگشت سمرقند را نشان دادم . " اینجا ، مارتا اینجا سمرقند است ." مارتا دوباره پرسید : " پاپا ؛ حافظ سیه چشمان کشمیر را از کجا میشناخت ؟ و یا ترکان سمرقند را . کشمیر و سمرقند که خیلی از شیراز دورند " . آه ، مارتا سوال جالبی پرسیده بود . از کشمیر و سمرقند تا شیراز و از زیبارویان و ترکان کشمیری و سمرقندی ، تا شیراز و حافظ خلوت نشین به راستی این چه ارتباط پیچیده ایست . اندکی تامل کردم و بعد پاسخ دادم : " مارتای عزیز ؛ به من بگو پشت پرچین ها ی روبه رو چه میبینی ؟ " مارتا چشم هایش را بست و با لبخند پاسخ داد : " دو بچه روباه خاکستری که منتظراند مادر سربه هوایشان باز گردد . البته با یک قرقاول . " بعد نگاهم کرد و پرسید : " درست حدس زدم ؟ " . من در حالیکه گیسوی مارتا را نوازش می کردم ، خیره در چشمان سیاه او پاسخ دادم : " بی شک تو و حافظ زبان همدیگر را بهتر از هر کسی می فهمید " .
امروز به ديدن مارتا رفتم . كنار پنجره نشسته بود و به منظره ي سياه و سفيد بيرون نگاه ميكرد . صداي قدم هاي مرا كه شنيد برگشت و بدون هيچ حالتي نگاهم كرد . هيچ حرفي نزد و پي تماشاي منظره اش را گرفت . گفتم : سلام مارتا ، من برگشتم . هيچ جوابي نشنيدم . دوباره همان جمله را تكرار كردم . مارتا از لبه ي پنجره پايين آمد ؛ به سمت من ، و روبروي من ايستاد . دستم را گرفت و تا نزديك پنجره برد . بعد دوباره لبه ي پنجره نشست و به شيشه" ها " كرد . روي صفحه ي بخار گرفته ي روبرو نوشت : سلام پاپا ، براي گوش هايت متاسفم . اشك چشمانم را تار كرد . سعي كردم به خودم مسلط باشم . مارتا فهميده بود كه من ناشنوا شده ام . به منظره ي بيرون خيره شدم . دو پسر بچه با همديگر توپ بازي ميكردند . طرحي از خنده هايشان را گرفتم و لبخند زدم . مارتا به من نگاه كرد و لبخند زد . با هم به منظره ي آنسوي پنجره رفتيم و از بچه ها خواستم ما را هم بازي دهند . همين طور هم شد . توپ را براي همديگر مي انداختيم . همه مي خنديدند . خنده هاي مارتا از همه زيبا تر بود . براي لحظه ايي آرزو كردم صداي خنده هايش را بشنوم . فقط براي لحظه ايي . و بعد چشمانم را بستم و صداي زلال خنده هايش را در ذهن ام مرور كردم . چه لذت بي پاياني . با برخورد توپ به بيني ام به خود آمدم . به سمت پنجره برگشتم . نوشته ي مارتا ناپديد شده بود . حالا براي مشكل من تاسفي وجود نداشت . اينطور همه راحت تر و خوشحال تر به نظر مي رسيديم .
پي نوشت : من هنوز ناشنوا نشده ام .
پي نوشت 2 : مارتا دختر من است . من به او علاقه دارم .
در مورد سه هايكو از باشو
صاف كنان چين و چروك را
به تماشاي برف رفتم
كاميكو
Kamiko – نوعي باراني كاغذي
برون برف مي بارد . شاعر كاميكو يش را به تن مي كند و براي تماشاي برف به راه مي افتد . اما مي بيند كه كاميكو يش پر از چين و چروك است . منظره ايي كه او مشتاق ديدن آن است در نهايت شاعرانه گي ظهور كرده است . آيا او نبايد اين جامه ي كم بها را دست كم به بهترين شكل ممكن در آورد؟ . پس شروع به صاف كردن چين و چروك ميكند تا در ضيافت اين بزم شاعرانه در نهايت آراستگي باشد . يعني او آرزوي اين را دارد هنگامي كه برف به زيباترين حالت آن جلوه ميكند او نيز در بهترين وضع و هيات خود باشد .
در اينجا ما نوعي سازگاري و پيوند بديع با طبيعت را شاهد هستيم . شاعر جزئي از طبيعت است . اين را ميتوان در تلاش او براي همانند سازي با آن مشاهده كرد .
.............................
خواب آلوده بر گرده ي اسب
روياي بي رنگ ِ ماه ِ بس دور
و دود براي چاي صبح گاهي .
باشو سحرگاه مهمان سرا را ترك مي گويد – باشو شاعري در سفر بود - . او خوب نخوابيده و هم چنان خواب آلوده بر پشت اسب مي نشيند . در آسمان باختر ماه افول مي كند و كم رنگ مي شود ، و از اين جا و آن جا دود آتش هايي كه براي دم كردن چاي افروخته بودند به هوا برخاسته است . اسب ، باشو ، روياي نيمه شب پيش ، رنگ باختگي ماه در دوردست ، و دود ناخواسته همه با آرامش صبح گاهي و خواب آلوده گي هم آهنگ اند . توصيف محيط پيرامون در كوتاهترين عبارات ممكن .
............................
مردي علوفه بر دوش مي برد .-
راهنماي ما است پنداري
به خلنگ زاران تابستاني .
باشو و سورا بر دشت پهناور موساشي راه گم كرده بودند كه مردي را مي بينند پشت واري علف بر پشت افكنده مي رود . به دنبال اش مي روند . نكته ي شاعرانه در بي خبري و ندانسته گي آن مرد است . گاهي اتفاق مي افتد كه ما راهنماي گروهي شده ام كه خود از تعقيب پيروانمان بي خبريم . كسي كه در نهان به انديشه ي هدفي ما را الگو قرار داده است . يا عملي كه از ما سر مي زند و ما از عواقب پيروي بينندگان اطراف بي خبريم .
در اينجا اين احساس هم هست كه سرنوشت ما نامعلوم و نابينا است و زندگي ما را به اين سرنوشت مي كشاند .
(بر اساس كتاب هايكو برگردان شاملو و پاشايي . چ 4 . نشر چشمه . 1384)
امروز از مسیری تازه به دیدارت آمده ام
در کوچه ایی متروک
رو به پنجره ایی نیمه باز
که مرا به بازدید روزانه اش متعهد کرده ایی
امروز با همه ی رهگذران این مسیر
تفاوت دارم
کم نیستند
افراد سر به هوایی
که هوای تو را سر می کشند
اما بعید می دانم
حال و هوای این مسیر
هیچکدام را به اندازه ی من
هوایی کرده باشد
مرا که با انگشت اشاره ی تمام سایه ها
به بعد ظهر طویل دور بودن ات
ظنین مي شوم
گره زدن خشت خشت این دیوار
با نگاه جادویی ات
کار سختی نیست
آن هم برای من
که هر روز را در مسیری تازه
تا کوچه ی متروک تو
غروب میکنم .
لرستان - دورود / اردیبهشت ۸۸
" او" به من گفت حرف هاي زندگي تمام شده است . گفت اصلا دوست ندارد به اين مسئله اذعان كند اما چند وقتي ست به اين نتيجه رسيده است كه زندگي ديگر حرفي براي گفتن ندارد . البته او خاطر نشان كرد كه حرف هاي زندگي فقط براي او تمام شده نه كسي يا كساني ديگر . من هم به او گفتم اگر منظورش اين است كه گپ طولاني من و زندگي هنوز ها خيال تمام شدن ندارد سخت در اشتباه است . چرا كه من نيز از او چه پنهان به اين حقيقت رسيده بودم . اينكه اوضاع ديگر مانند گذشته نيست . من از " او" پرسيدم چگونه به اين نتيجه رسيده است . " او" پاسخ داد خيلي ساده . و گفت اين روزها كه در شهر قدم ميزند پياده رو ، ديوار ها ، درها و پنجره ها همه و همه گويي در تلاش اند تا به او بفهمانند حرفي براي شنيدن نمانده است . " او " در حالي اين جملات را بر زبان مي آورد كه دستانش به شكل واضحي ميلرزيد و توان ايستادن اش نبود . " او" گفت حتم دارد كه اين تمام حقيقت است . حقيقت . آيا آنچه ما به آن رسيده بوديم حقيقت بود ؟ . اينكه زندگي لبانش را بر روي ما براي هميشه خواهد بست . و يا اينكه اگر فرض بگيريم اين يك حقيقت است آيا مي توان پذيرفت كه ما تمام آن را درك كرده ايم ؟ .
به هر حال من خيال نداشتم با " او" بحث كنم چرا كه از حال عمومي اش اينگونه استنباط مي شد كه اوضاع مسائدي ندارد . " او" پس از اينكه مدتي در سكوت به منظره ي بيرون خيره شد از آنجا رفت . من كمي ديگر آنجا ماندم و به حرف هاي " او" فكر كردم . اگر حرف هاي او واقعيت داشت چه بايد مي كرد ؟ .
پي نوشت : اي كاش " او" به من دروغ گفته بود .