همیشه زنجیر
صبا مگر دل ما را به هم گره بزند
كه من ترنم عشقي به خود نمي بينم
چو روي تو بودم سهل و چون مشگل
به هر دو حال من از روزگار دلگيرم
جواني ام همه طي شد به صد فسون وخيال
كنون چه سود ز وصلت كه خسته و پيرم
هزار تير ز مژگانت آمد و بنشست
به قلب من كه نشد در تو كارگر تيرم
خداست شاهد دردي كه سينه ام سوزاند
خدا گواست كه ديگر ز زندگي سيرم
مرا رها كن و همچون گذشته رويا باش
كه من به دام نگاهت حقيقتي ديرم
صبا نشد دل ما را به هم گره بزند
اگرچه بر سر زلفت هميشه زنجيرم
" از سروده هاي من "













