
...شاید هنوز هم
در پشت چشمهای لهشده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهٔ مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بیرمقش می خواست
باور کند صداقت آواز آب را
شاید، ولی چه خالی بیپایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته، ایمانست...
تولدی دیگر
آیه های زمینی
فروغ فرخزاد
مرگ اندیش

پرنده ذهن درخت را جهت می دهد ؟ یا درخت روان پرنده را؟
فوروارد

بعد از تراوش باران به روی خاک
دو کرم خاکی کوچک ، کشان کشان
پیشی گرفته اند ذره ایی از انتهایشان
سرود رهایی
و او بی صدا بود . در سکوت گام های آهسته برداشت و پیش آمد . لمس لبان نیمه گشوده ام . با پنجه هایی سرد و انگشتانی کشیده . اکنون اینجا هستم . در هر نفسی که زین بعد حرام جسته ی مرگ و زندگانیست . پس اکنون اینجا هستم . گمشده ، در میان تجربه های پریده رنگ . مضطرب ، لبالب تب و تردید . چشم در چشم آنکه می ستاند . آنکه بی صدا پیش می آید .
رها
خدنگ خسته تر از پرسه های آبادی
و چکه چکه دهان اش
پرنده در تبعید
که نعش بوقلمون آزمند آزادی








