خطوط کشیده بر نقشه ها
... عزیزم منتظر هستم. روز در ظلمت چه مدت است ، یا هفته؟ حالا آتش خاموش است و هوا بسیار سرد است. در واقع باید خود را به بیرون بکشانم ؛ اما تابش خورشید مانع است. افسوس روشنایی را در تماشای نقاشی ها و نوشتن این کلمات هدر داده ام . می میرم . می میرم غنی از عشق. و قبایل آنچه را که بلعیده اند، می چشند. بدن هایی که وارد شده ایم و چون رود بالا رفته ایم. ترس هایی که در آن ها نهان کرده ایم؛ مثل این غار متروک است. می خواهم بدنم نشانی از این داشته باشد. ما کشورهایی واقعی هستیم؛ نه خطوط کشیده شده بر نقشه ها با اسامی مردان؛ مردان مقتدر.
می دانم می آیی تا مرا به قصر بادها ببری! تنها چیزی که خواسته ام با تو قدم زدن در چنین مکانی است. در زمینی بدون نقشه ها. چراغ خاموش شده و من در تاریکی می نویسم...
The English Patient
1996








