نصف النهار گمشده

دیده ام گاهی در تب ...

ساعت هنوز ۳۰ : ۲۰ نشده ، از تلویزیون صدای اخبار می آید . پیرمرد گشته و گشته و بخشی خبری پیدا کرده است . 
«حالا به نظر شما ، این اقدام آقای ترامپ چه تبعاتی ممکنه داشته باشه؟ » . 
سعی می کنم سرم را از بالش بردارم . حس می کنم وزنه ی داخل سرم سنگین تر شده .
«نگا کن دکتر؛ حس می کنم یه وزنه توی سرمه!»
«تب که نداری ، حالا از اون قرص ریزا روزی یه دونه بخور واسه سردردات . این کپسولا هم شب اول دوتا ، از فردا روزی یکی . چرک خشک کنه . واسه گلوت . ژلوفن و دیفن ...» . حرفش را قطع می کنم «نه دارم . ینی بچه ها دارن . جواد داره میده بهم » . دیفن را یک جوری می قاپد که چندش ام می شود . 
«ببینید امریکایی ها خودشونم به این قضیه واقف هستن که ... »چشم روی هم می گذارم و همه چیز در سکوت محو می شود . 

به سختی چشم وا می کنم . به دنبال گوشی موبایل ام می گردم . ۰۰:۳۸ . اتاق تاریک است و از پره های دماغ پیرمرد صدای یک خاطره ی قدیمی از زمستانی که پدر جوان تر بود ، از خواب سرظهرهای اجباری تداعی می شود . با مشقت وزنه را بلند می کنم و از تخت پایین می آیم .بشدت احساس تشنگی می کنم. یادم می آید که «۱۹:۴۷ عمو بیا پایین چایی بخور! » . کورمال کورمال کنار چای ساز می نشینم . فلاسک صورتی را بلند می کنم . خالیست . فلاسک قرمز اما برخلاف وزنه ی توی سرم وزن خوشایندی دارد . نور گوشی را می اندازم و لیوان پیدا می شود ‌. چای هنوز داغ است . دوباره نور می اندازم و «این قرص ریزا هم ...» . هر سه قرص را بالا می اندازم و پشت بندش چای که حالا ولرم شده . یاد دیالوگی گمشده می افتم . «آخه کدوم آدمی قرص رو با تکیلا می خوره ...» . لیوان ۳بار دیگر پر و خالی می شود . این فلاسک چای از راند دوم جا مانده! وگرنه که پیرمرد «عمو مه خیلی چایی مورَم ، دس خومَم نی» .

حالا من و‌ وزنه ی کم حجم شده خودمان را به تخت بالا رسانده ایم . به نور سبز کوچک گیرنده ی دیجیتال ، وسط سیاهی مطلق خیره می شوم . به این فکر می کنم که با وزنه ی توی سرم چه کنم . و با اقدامات اخیر دولت آقای ترامپ . و با ...
نور سبز کوچک روی وزنه می افتد . روی روح قرص ریز ، که حالا کم کم رها می شود و با وزنه ی بی وزن شده سالسا می رقصد .
 

Mon 21 Sep 2020 1:41 AM

پتک امواج

 


برای آقا محمود ؛ و صد و بیست طوفان زابلی اش


 

...حالا طوفان سپری شده بود . موج ها ، گیج گرد و غرولند کنان ، همچون جماعتی از مستی رها شده به هم و به سینه ی کشتی می خوردند . از هر منفذ عرشه آب بر سر و رویشان می ریخت و مستی شبانه روز گذشته را از سرشان می پراند . ملاح پیر پشت به پشت دکل ، زماد خاکستری رنگ را به چشم اش مالاند و  از سر درد و استیصال آهی کشید . زماد با هر فشردگی پلک ، غلیظ و آهسته راه خود را در چین های عمیق پی می گرفت . ملاح با چشمان بسته سری تکان و داد گفت «خلیج شور لعنتی» . و چون کوری مادرزاد رو به افق نفس راست کرده ادامه داد  « این خلیج شور ، هیچوقت مادر کسی نبوده . مخصوصا مادر همه ی ما حرام زاده ها . این شورابه ی متلاطم هیچگاه چشم دیدن ما را نداشت . موج های سرکش اش به خونخواهی تمام نهنگ هایی که صید کردیم بر سرمان آوار می شوند . به خونخواهی تمامی ساردین ها » . 
سپس انگار که این  هذیان گویی سر ذوق اش آورده باشد آوازی بومی را زمزمه کرد . با چشمان بسته هیبتی گنگ در دوردست را می کاوید . دوردست نادیده خلیجی بی انتها بود که هر غروب،سرخی افق هزار خاطره ی شوم را برایش تداعی می کرد ...

Sun 13 Sep 2020 12:1 PM

شورش

 


||||| تقدیم به خانجان! او که تا مدتها به رستگاری این ملاح سرگردان امید داشت.


 

امانوئل ؛ اندوه همیشه در آرامش اقیانوس ، دقیقا در روزهای کسالت بار سکون و روزمره گی خودش را از دامن آناهیتا بالا می کشد و بر عرشه می خزد . در روزها و هفته هایی که جز امور نظافت کشتی، چک کردن موجودی انبارها و کنترل بادبان بی تحرک کاری برای انجام نیست . غروب هایی که خورشید را در مسلخ افق پشت سر میگذاریم . و ملوان ها نوشیدنی های ارزان شان را به سلامتی سرگردانی سر می کشند . اندوه کم کم همچون جادوگری افسونگر از هیبتی به هیبت دیگر درمی آید. در آوازهای مادری زمخت و نامفهوم ملاحان ترانه می شود . بر لباس های چرک و کهنه شان چروک ، و در چشم های خسته ی بی فروغ شان یاس . اندوه مستانه بر عقربه های قطب نما انگشت می چرخاند و با هر پک ناخدا بیشتر و بیشتر در خون اش حلول می کند . از آنجا به قلب و سپس به گنجینه ی خاطرات اش پمپاژ می شود . حالا هر تداعی آغشته به اندوهیست که قلب را مچاله می کند . 

امانوئل ؛ یک اقیانوس نا آرام و کشتی طوفان زده باید تمام خواسته ایی باشد که پس از تاج گزاری اندوه از آناهیتا طلب می کنی . گویی که امواج کف آلود همچنان که بر دامن تندیس اش سر می سایند ، همزمان در جان اندوه رخنه کرده ناقوس زوال اش را به صدا در می آورند . ملوان ها همچون رها شدگان از افسونی کشنده ، گوش به فرمان ناخدا می شوند . کشتی در چالشی مواج بالا و پایین می شود و هر آنچه از سحر اندوه را بالا می آورد . یک اقیانوس ناآرام یعنی مردانی که بهانه ایی برای زیستن یافته اند ...

 

Tue 8 Sep 2020 2:28 PM

help

 

خواهر مگی : وقتی یه نفر که به کمک نیاز داره تو رو از خودش دور میکنه ، باید اونقد قدرت داشته باشی که محکم تر نگهش داری!


Daredevil

2015 ‧ Action fiction ‧ 3 seasons

 

Fri 4 Sep 2020 7:12 PM

لحظه ها

... امروز، فنیقیه بود

با شراع های بر کشیده از باد و هوا، در ما

و ما به صید خواب هایی ترد

بر سر انگشتان لحظه ها رفتیم...

 

نازنین نظام شهیدی

Mon 24 Aug 2020 3:21 PM

فضیلت سکوت

شما مسئول پریود شدن تان نیستید 

شما فقط مسئول حرف هایی هستید که در روزهای قائده گی میتوانستید بیان نکرده و سکوت پیشه کنید

Sun 23 Aug 2020 4:22 PM

سیرن

در مواجهه با زنان همچون اودیسیوس گوش ها موم اندود کرده ، خویشتن بر دکل کشتی بند کنید . باشد که مکر ایشان در شما کارگر نیفتد . و کشتی به ساحل رستگاری نشانید.

Sat 22 Aug 2020 4:44 PM

Ashes

 

 

 

Watching all these dreams go up in smoke

Sat 22 Aug 2020 11:47 AM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده