فراموش می شوی...
...تُنسى كأنك لم تكن
تنسى كمصرع طائر...
درویش
...تُنسى كأنك لم تكن
تنسى كمصرع طائر...
درویش
" حالا من مرگ میشوم، نابود کننده دنیاها "
بهاگاواد گیتا
... نیستی تا باز همراهی کنی
همره بی حال و روز خویش را
تا که باز از شانه های خسته اش
برکنی پیرایه ی تشویش را
نیستی با دست های ساده ات
این گره بگشایی از اقبال من
تا که با لبخندهای روشن ات
سرخ گردد سیب های کال من
پی نوشت : ... کاش نام ادکلن ات را می دانستم .
... زین بعد طرحِ چشمِ تو را در هجوم خواب
رویای آمدن ات فاش می کند
یا ذهن من ، شبیه تقلای گردباد
زلف تو را چو مزرعه کنکاش می کند
شاید لبانِ سرخ تو را لاله زار مست
روزی کند تداعیِ آزادِ دشت ها
یا ناپدید شود سرنوشت مان
یک شب ، میان همهمه ی سرگذشت ها...
پی نوشت : تُو روح هر چی خ د ن گ ه
:|
يک دنيا غم و درد :
گل ها می شكفند ،
حتی در آن هنگام ...
ايسّا

www.pngfind.com
نامه را می خوانی . به افق خیره می شوی و تکه های کاغذ اطراف اسکله ، رل نیلوفران مرداب را بازی می کنند . من به کانال های آبی ایرلند می اندیشم . به سنجاقکی کوچک ، بر کلاه ماهیگیری آرام . و زیر پایم ماهی های اطلس ، به دهان کشتی چشم می دوزند . به انتظار خبری از بازگشت . کشتی در آرامشی بیکران ، سکوت می کند . ماهی ها با موجی مصمم همراه می شوند . کشتی تکانی می خورد . گویی می گوید کاپتان ، ما نیلوفران این اقیانوس نیستیم .
ردی از خود به جا گذاشته بود
صاف و شفاف ، مثل یک حلزون
آمد از ابتدای مبهم عشق
محو شد در انتهای جنون
کاپتان همیشه پیپ اش را در انتهای عرشه روشن می کند . که مبادا گیج گردیِ باد شمال بوی توتون پیترسون را به کابین ملوانان بکشد . بوی ساحلی را که خانه می نامیدیم . و بعد تداعی زنجیره وار کوچه های باریک و دیوارهای نمور . که بعد یک آن خودت را پشت پیشخوان میکده تصور کنی . پشت غروب هایی که قدم زدن . پنجره های روشنی که آرامش .
اینجا و اکنون اما محصوریم . در بوی تند ساردین و سودا . توتون های ارزان قیمتی که در توقف قبل خریدیم . بندری که رویایمان نبود . جیغ و پرواز بلچری هایی غریبه . چشم هایی که نمی خندیدند. آب دهان هایی که مقابلمان تف کردند .
حالا با جریان دریایی نیوفوندلند بالا و پایین می شویم . در تاریک روشن خاطراتی که مرور می کنیم . از روزنه هایی پارافین بسته و چرک انتهای عرشه را به تماشا نشسته ایم . کاپتان را ، که ناخدای سرگردانی ابدی این کشتی ست . ناخدای مغمومی که با هر پک عمیق ، خاطراتش از خانه تارتر و رنگ پریده تر می شود . و بهتر از تک تک ما می داند پشت پنجره های هیچ بندر غریبه ایی ، خبر از آرامش نیست .
ما و سنگ ها کاره ایی نبودیم . حتی تمامی ماشین آلات . و خودِ کوه حتی . او که از ابتدای ورودمان سکوت اختیار کرده بود . نعره های مهیب هر روزه ؟ . زیر سر آتشبارها بود . معدن به خودیِ خود حرفی با ما نداشت . ما هر کداممان از پشت کوهی غریبه به دامانش سرازیر شده بودیم . چهره هایمان کوبیسمی از ناامیدی، گمان و هوس . که آن ها را هم به شکل ناشیانه ایی در پس ماسک مخفی میکردیم . ما و سنگ ها ، خائنانی سرخورده بودیم . اولی فطرت نادیده گرفته اش را در انتهای حفره های دریل زنده به کوه می کرد . و دومی ، سنگ ها را می گویم . هویت هایی گسسته و مغضوب . با هر ضربه ی چکش تخریب بیشتر و بیشتر یادزدوده ؛ تسلیم سرنوشت صد تکه شان می شدند . ما کاره ایی نبودیم . این نفرین دوزخ دره بود که در هیبت غباری بی انتها ، جویندگان آهن را به کام خمودگی و خاموشی فرو می برد .








