تلاطم اندوه

دریا بود
بر دستان ساحل و افق
همچون زنی مرده
آبستن نهایت و نور
و ما
صیادان تلاطم اندوه
در آشفتگی گیسوان شوربخت اش
پی گوشماهیانی بودیم
برای آواز مادری مان ...
هشتم مهرماه هزار و سیصد و نود و پنج / با تنهایی
Sun 16 Oct 2016 9:54 AM

دریا بود
بر دستان ساحل و افق
همچون زنی مرده
آبستن نهایت و نور
و ما
صیادان تلاطم اندوه
در آشفتگی گیسوان شوربخت اش
پی گوشماهیانی بودیم
برای آواز مادری مان ...
هشتم مهرماه هزار و سیصد و نود و پنج / با تنهایی

سه تن آن را میدانستند
زنی که معشوقهی کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
مردی که دوست کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
زن به دوست گفت:
دلم میخواهد امشب با من عشقبازی کنی.
سه تن آن را میدانستند
مرد پاسخ داد: اگر گناه کنیم
کافکا دیگر ما را به خواب نخواهد دید.
یک تن آن را میدانست
و بر زمین کس دیگری نبود.
کافکا با خود گفت:
اکنون که آن دو رفته اند و تنها مانده ام
دیگر، خود را به خواب نخواهم دید.








