قاب عکس
به گذشته باز نخواهم گشت
و لبخند تو
هیچگاه تکرار نمی شود
حرف من نیست
این را قاب عکسی میگوید
که از گذشته ها
یکی از زیباترین لبخند هایت را بر دیوار
جاودانه کرده است .
به گذشته باز نخواهم گشت
و لبخند تو
هیچگاه تکرار نمی شود
حرف من نیست
این را قاب عکسی میگوید
که از گذشته ها
یکی از زیباترین لبخند هایت را بر دیوار
جاودانه کرده است .
تا همیشه غبطه خواهم خورد
به حال آن کاوشگری
که کارش را تمام می کند
او که دور تر ها
بر سطح آن سیاره ی غریب
قدم هایش را برداشته
عکس هایش را فرستاده
و بعد منتظر می ماند
برای رها سازی
تا لحظاتی بعد
با همه جا و برای همه کس
بی ربط شود
بی ارتباط با مبدا
و در نهایت
تنها و بی مقصد خواهد ماند
بر سیاره ایی که
هنوز غریب است.
بر من خرده مگیر
ای سیاهی شکننده ی سحرگاه
من تا زمانی دیر
در انتظار معجزه ی تو ماندم
در انتظار آیتی که دیروز
هنگام طلوع اولین ستاره ی آسمان
نوید داده بودی
اما اکنون
تو خواهی رفت
و من
به تشویش های حجمی خواهم اندیشید
که روزی خواست
خود را در من جاودانه سازد
کنار این پنجره
یک قوری قشنگ نشانده ام
داغ از برگ دم کشیده ی چای
و همینطور
دو استکان خالی
تا برسی لبریز شده ام
از حس قشنگ هم نشینی ات
مثل استکان ها
که حالا لبریز چای معطر اند
مرد به آرامی وارد می شود . سر به زیر دارد و متفکر است . تا وسط صحنه می آید . آرام می ایستد و به سمت تماشاگران سر بلند می کند – (با لبخند ) : هیچ کس به ما نگفته بود که آسمان را برای چه گسترانیده اند . و یا برای که ؟
(نفسی عمیق می کشد – با شروع بازدم ) : آسمان را کین گونه پهناور است و به غایت زیبا . ( با فریاد) چرا کسی به ما نگفته بود ؟
صدا ( به آرامی ) : گفته بودند . لیکن در خواب بودید /
مرد به دنبال جهت صدا به اطراف می نگرد .( نمی یابد ) : در خواب بودیم ؟ ه ِ ( نیشخند ) ، که در خواب بوده ایم . کیست کین چنین بی شرمانه کذب می بافد ؟ . من حتم دارم که تمام روزها را بدنبال پاسخی روشن سپری کرده ام . بی وقفه ..... ( غمگین ) : از پی هم ...
صدا : در خواب بودید . بی وقفه .... از پی هم ...
.
.
.
.
.
ناتمام . . . . . . !!!
چند شبی ست که رویایی عجیب را مرور می کنم . از تپه های پوشیده از درختچه های سبز بالا میروم و از کوهها که انتهایشان معلوم است و همینطور باریکه ایی که سبز نیست و می دانم که راه آمد و شد همان است . باری را بر دوش دارم . یک تابوت که محکم بر پشتم بسته اند . ناراحت نیستم و هراسی ندارم . کسی در تابوت است و من ناراحت ام که چرا بدین وضع باید آن شخص را جابجا کرد . دلم برایش می سوزد . شخص داخل تابوت اعتراض یا عجز و ناله نمی کند . اما می دانم که غمگین است . به بلندی که می رسم محوطه ایست سبز و زیبا . ظهر هنگام است و نور خورشید را حس می کنم . آنجا غاریست که بر ورودی اش دری آهنین استوار کرده اند اما نادیده میدانم که درونش چگونه است . وسط محوطه درختی ست به غایت بلند و زیبا که سایه اش بسیار وسیع و در پای آن سبزینه هایی به واقع لطیف روییده به سرم میزند لختی در سایه ی آن دراز بکشم . تابوت از من رها میشود و من مشاهده میکنم که خالی ست . اما نمی ترسم و بسیار احساس خوبی دارم . درخت سبز است و مات و رویایی . از شاخسارش شکوفه هایی آبی تا زمین آویزانند و گویی در هوا معلق . در سایه می نشینم در حالیکه پایم در آفتاب است طوری که گرمی اش را حس میکنم . محیط در حد غیر قابل وصفی زیبا می شود و .....و ناگه از خواب بر میخیزم .
به شخصه در مورد دلیل این خواب نظرات مختلفی دارم . و میدانم خواننده ی عزیز هم گمان هایی برای گفتن خواهد داشت . لیکن تقاضا دارم نظری در این مورد ابراز نکنید . چرا که بیم آن دارم به سبب آرای متناقض عزیزان از رویت دوباره ی این رویا محروم گردم . سپاس بی کران .
من اینجا نشسته ام
اینجا ، درست کنار پنجره
و فکر نمی کنم تا غروب
شعری میهمانم کنی
من اینجا نشسته ام
و از سر ناچاری
شعر باغچه را نقد میکنم
و همینطور
سرود گنجشک ها را
که بی وقفه می خوانند
آنجا در حریم باغچه
محفل ادبی طبیعت برپاست
غروب نزدیک است
و پایان سرود گنجشک ها
نزدیک تر
راستی
نمی خوای شعری میهمانم کنی ؟
حالا باید تمام چاله های فقیر ، از آب باران پرشده باشند . چاله های شهری و غیر شهری . چاله های خیابان ، کوچه ، گودی های دشت ها ، شیارهای مزرعه ها . بارش خوبی بود و هوایی بهتر . گردوی جوان آن گوشه ی حیاط متحیر اطراف را نگاه میکند ، و شاخه هایش را که هنوز پوشیده از برگ های خسته اند . یادش می آید که سال قبل خیلی زود برهنه شد و تا مدتها در انتظار نوازش باران ماند . سال قبل سال عجیبی بود . سرما با برف آغاز شد و چند هفته ادامه یافت . برف ها دیر آب شد و خیلی ها لیز خوردند . کوفتگی ها و یکه خوردن ها . خنده های رهگذران هم شرمندگی آدم را افزون میکرد . امسال اما باران زودتر آمد و همه خوشحال اند . برای همه سال سختی بود این را همه بهتر میدانیم .
به سرم میزند در کوچه ها گم شوم . کوچه های خیس و خلوت که از دامنه ی بابا حور شروع میشوند و فقط بزرگ راه پایین دست است که به این مسیر های مارپیچ و بی نظم پایان میدهد . اما اینجا جای خوبی ست . مردمان فقیر و کم فرهنگ . آنها میدانند که دیگر مردمان شهر چه چیزهایی در موردشان میگویند . اما برایشان مهم نیست . هیچکس به اندازه ایی که ما فکر میکنیم خوب یا بد نیست . باید به مردم لبخند زد و حرفشان را فهمید . آنها مردمان خوبی هستند . من با آنها بسیار بوده ام و میدانم که چه میکشند . فقر اقتصادی و فرهنگی سالهاست که آزارشان میدهد . اما آنها خوب اند و سرزنده و امیدوار. همین بارانی که اینقدر خوشحالشان میکند را در نظر بگیرید . این باران خانه های قدیمی شان را بیش از پیش کهنه خواهد ساخت . آب باران سرزده به خانه هایشان سرک خواهد کشید و مسیرها که زین پس گل آلود خواهند شد . مشکلات بیشتری هم هست . شاید شما بهتر میدانید . اما باز هم آنها خوشحال اند . آنها که نه مزرعه دارند و نه منتخب مردم . هر چند منتخبین این مملکت نیز چندان به موسم سختی رنجور نمی شوند . برق که بسیار رفت در این مدیریت بحران . شما که بهتر میدانید . هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . فقط مردمان فقیر مثل همیشه بیش از دیگران ضربه خوردند . مگر در موسم افت شبکه ی برقی ، شهری بزرگ مثل تهران چند ساعت خاموشی را تحمل کرد ؟ بیش از پنج ساعت در روز ؟ . مسئله اینجاست که این اجتماعات پرت چیزی بیش از این مقدار خاموشی را متحمل شدند . اما در مقابل فقط لبخند زدند . مردمان بی فرهنگ و فقیر .
حالا باید تمام چاله های فقیر از آب باران پرشده باشد . و چشم ها از تماشای بارش شاعرانه . همه خوشحال اند . در کوچه های ساده و خیس قدم میزنم و مردمان فقیر که هر چه داشته اند پوشیده اند به رویم لبخند میزنند . دیوار خیلی از خانه ها آب داده است . همه خوشحال اند و شکر کذار . از ارتفاعات باباحور جویبارهای زیادی به راه افتاده است . باریکه های اب که تا بزرگ راه را یک نفس طی میکنند و آنجا از سر ناچاری به ورودی های فاضلاب سرازیر خواهند شد . هوای خوبی ست و مردمانی خوشحال .
بخش اورژانس هم جای غریبی ست . مرا تازه آورده اند و دوخت و دوز رگ ام تازه شروع شده است . به اطراف نگاه میکنم . مادرم نگران است و گریه می کند و برادرم که فحش ام میدهد . می خندم کفری می شود . رگ دست من آنها را بدین روز انداخته است . چه رابطه ی مسخره ایی . به اطراف نگاه می کنم . تخت ها که همیشه ی خدا میزبان مردمانی حادثه دیده اند و پرستارها که گیج گردی در فضای شلوغ ساختمان برایشان عادت شده . بوی بیمارستان , بوی الکل ، بتادین ، باند ، خون ... . به راهرو خیره میشوم که از خون پسرک تصادفی رنگین شده و در ورودی که بیقرار مصدوم بعدی ست . ناله ها ، زجه ها ، التماس ها . اینجا همه رقم بدبختی هست . سوختگی ، کوفتگی ، دریدگی ... هر تختی منظره ی تازه ایست . پسرک کلاه ایمنی نداشته . وقت کله زدن به سواری سرش ضربه خورده بود و دور چشم هایش که شیشه های عینک خط انداخته بودشان .
پرستاران سرگرم اند . یکی میدوزد . دیگری تمیز میکند . همراه مصدومان افراد بی قرار زیاد است . عموما پرخاشگر و عصبی . همه فکر میکنند به آنها کم محلی شده است .
مچ ام را محکم باند پیچی کرده اند . پنجه ام بی حال شده است . دکتر میگوید ضعف عمومی ست . اما من هشیارم . حواسم بود دخترک مسموم کی بالا آورد و همینطور مادرش که چند بار یا فاطمه زهرا را تکرار کرد . دیدم نظافت چی وقت طی کشیدن راهرو چقدر غر زد و پیرزن انتهای راهرو ... بیچاره چند بار شماره ی پسرش را گرفت . در دسترس نبود . نفهمیدم چه کسی پیرزن را به اورژانس اورده بود . پسرش که در دسترس نیست .
دکتر نصیحت ام میکند که به زندگی امیدوار باشم . برادرم با فحش گوشزد میکند که خود بی شعورش روانشناسی خوانده است . دکتر سری تکان میدهد . نمی دانم چرا وقتی سر میجنباند یاد ماده خر رحیم می افتم . رحیم را نمی شناسید . پسر علی رحم از اقوام پدری من است . بچه که بودیم تمام سرگرمی ما ماده خرشان بود . موجودی چموش اما دوست داشتنی . از دکتر تشکر میکنم . منظورم را نمی فهمد . فکر می کند به خاطر دوختن مچ دستم تشکر کردم . نمی داند به خاطر تداعی یه خاطره ی مضحک بود . مرد خوبی به نظر میرسد خدا خیرش را افزون کند .
دیگر کاری ندارم . این کیسه خون که تمام شود مرخص ام . معلوم نیست خون کدام بنده خداست . یادم می آید که بارها خون داده ام . بیشتر چشم و همچشمی رفقا بود . و الی آنقدر ها هم اومانیست نیستم . انگار حال پسرک تصادفی وخیم تر از چیزی بود که فکر می کردم . همه حول اند اطراف اش . شاید نا خواسته دارد می رود . مثل من که ناخواسته می مانم ......
پی نوشت : این فقط یک داستان است . همین .
تمام بعد ظهر را در حیاط گذراندم . زیر درخت گردویی که آن هم خسته بود . شته ها که حالا سرد شدن محسوس هوا را تجربه می کنند آرام و بی تحرک ، به روز هایی می اندیشند که وقت مردن آنهاست . شته ها خواهند مرد . مثل بسیاری از جانوران دیگر که این فصل را برای مردن انتخاب می کنند . کلاغ های جوان چند بار به دیدنم آمدند . حتی برایم آواز هم خواندند . شاید اگر حالم بهتر بود برایشان لبخند میزدم . اما افسوس چند روزی می شود که نا خوش ام .
تمام بعد ظهر را در حیاط بودم و به چیز هایی فکر می کردم که زمانی برایم مهم بود . تعلقات ، باور ها ، ارزش ها ، حتی افرادی که دوستشان می داشتم ، حالا چقدر بی معنی به نظر می رسیدند . به یاد آوردم که سالها پیش کسی را دوست می داشتم و اولین ملاقات که کنار سطل زباله ایی متعفن روی داد . یادم آمد که او هم مرا دوست می داشت و حتی محبت اش را ثابت هم کرده بود . شاخه گلی را که هدیه گرفته بودم بیاد آوردم و برای لحظه ایی بهتر شدم . یک شاخه گل سرخ . بهترین هدیه ایی که تا آن روز به من پیشکش شده بود . بیاد آوردم که دخترک لبخند زیبایی داشت و همینطور لبانی سرخ که این نکته از سرخی شاخه گل در ذهن خسته ام تداعی شد . اما افسوس . حالا هیچ چیز برایم مهم نیست .
تمام بعد ظهر را در حیاط گذراندم ، خیره به کبوتران خانه ی همسایه . پسر همسایه این روزها برای همه مشکل ساز شده است . کفتر بازی هیچ گاه صورت خوشی نداشته است . اما من احساس میکنم به او مدیونم . آخر اگر او نبود من هیچ گاه نمی توانستم در بعد ظهری بدان آرامی ، کفتری را بر لبه ی بامی تماشا کنم . شاید کفتر بازی آنقدر ها هم چیز بدی نباشد که دیگران می پندارند . شاید پسر همسایه عاشق است . چه اهمیتی دارد ؟ . وقتی نتواند به وصال برسد تنها هرزه ایی کفتر باز خواهد بود . آن هم برای همیشه ایی نا محدود .
تمام بعد ظهر را در حیاط بودم . نشسته بر کهنه گلیمی که برایم پهن کرده اند . چه خانواده ی مهر بانی . مادرم می داند که زمین سرد است . و حالا در این فصل غریب باید سرد تر هم شده باشد . مادرم نمی خواهد بیمار شوم . یک سرما خورده گی . چقدر غم انگیز است . من حالا بیمار هستم . دردی به نسبت جانکاه تر از سرماخورده گی . افسرده که باشی سرمای زمین آزارت نخواهد داد . زیرا آنوقت حواس تو جایی دیگر است . جایی غیر از زمین . جایی پیش شته ها که به مرگ می اندیشند . ویا دخترکی ؛ که روزگاری هدیه ایی سرخ به تو پیشکش کرده بود . شاید هم آن وقت حواست را به دسته ی کفتر ها سپرده باشی . وقتی عشق نا فرجام صاحب جوانشان را بر لبه ی بام زمزمه می کنند .








