نصف النهار گمشده

محبوبه ی من ..

  • محبوبه ی من دلبرم ای سرو خرامان                          
  • ای مه که شدی در دل این شبزده مهمان
  •  
  • مشکل خم گیسوی تو تعبیر شب من                           
  • آن دم که چونان خاطر من گشت پریشان
  •  
  • یاد آیدم آن روز که ناگه بگذشتی                                 
  • بر بستر غمناک شبم با لب خندان
  •  
  • از تو همه تنازی و گیسوی فشاندن                             
  • از من چه اثر ، هیچ جز این حالت حیران
  •  
  • زان لحظه به تاب است دلم زآتش مهرت                
  • چون خار و خسی خسته تن و بی سر و سامان
  •  
  • خشکید ز هجران تو سبزینه ی شوقم                           
  • هر چند که جوشد ز غمت دیده ی گریان
  •  
  • زنجیر دلم بر سر زلفت ز چه خواهی                           
  • وقتی ز فراقت شده از سینه گریزان
  •  
Sat 22 Aug 2009 1:10 PM

رباعی نامه ی مفتضح2

رباعیات سیاسی - فکاهی - ادبی - اجتماعی - مشنگی . 

از حمله ی روم تا تب ژرمن ها

آتش زده شد به دامن خرمن ها

لعنت به حمورابی و قانون ملل

ما کوفته ایم آب در هاون ها

 ***

باریکه ی غزه و حماس و عباس

ایران و یهود و غرب و یک حبه ی تاس

یک دو سه و چار و پنج نه شش را نیست

خالیست در این میان سر خلق الناس

 ***

از هندوکش و هرات تا مرز حلب

من یافت نموده ام بسی جنس جلب

این خاور وسطی که عرب بود و عجم

دارند ز هم ارث پدر را به طلب

***

آن بمب اتم که زد ناکازاکی را

در نطفه نکشت تخم چالاکی را

ماندند و بساختند مانا وطنی

آخر نشدیم فهم زد کی کی را ؟

 ***

اجلاس گروه هشت شانگهای و اکو

پنج بعلاوه ی یک و به نقلی هم دو

صندوق جهانی دلار و هیهات

من باز در انتظار دیدار گودو

 

پی نوشت : همش تقصیر علی آقا شد که ازم تعریف کرد .

Mon 17 Aug 2009 10:8 PM

رباعی نامه ی مفتضح

حالم که خراب با تو خوب است ولی

خورشید دلم رو به غروب است ولی

این چشمه ی اشک گرچه بر گونه زلال

ته مانده ی آن عین رسوب است ولی

 

من درد تو درد درد هم خانه ی ماست

اندوه ولی کودک دردانه ی ماست

هم شانه ی هم به سوی فردا برویم

این کودک نحس بر سر شانه ی ماست

 

دیشب زده ام شراب و ذهن ام مغشوش

بوقی ممتد دارم ازین لحظه به گوش

آنقدر که گیج میزدم پیرهنم

جر خورد به میخ و میکنم حال رفوش

 

اینها که چرند تا چه پیش آید از این

چون پشته ی زنبور نه نیش آید از این

ترسم که اجل چو خواند این حرف گزاف

فلفور ز خویش سوی خویش آید از این

 

پی نوشت :

Mon 17 Aug 2009 12:7 AM

آشتی ملی

سلام

من تصمیم گرفتم با دیگرون کنار بیام

اصلا نه حرف من نه حرف شما

ریشمو قبول میزنم

منتها سیبیل ام رو میذارم چطوره ؟؟

 

اینم واسه قاب کردن گذاشتم . دوستانی که تمایل دارن میتونن یه عدد از این عکس رو قاب کنن بذارن دیوار اتاق شون . منتها اگه شب بد خواب شدن مقصر ما نیستیم . گفته باشم .

Sat 15 Aug 2009 9:1 PM

ریش آزادگی

  • بی ریش چگونه طی کنم من
  • بیداد زمانه ی زبون را
  • همرنگ جمیع خلق گردم
  • وز سر بنهم من این جنون را
  •  
  • اصلاح نگردم ای جماعت
  • بیهوده نصیحتم مگویید
  • زین کرده خروج ازعرف و آیین
  • کمتر سخن عوام جویید
  •  
  • دلگیر ز من مباش ای چرخ
  • من نیز چو خلق بی پناه ام
  • در پای مقام ات ای جفا کار
  • والله که ریز تر ز کاه ام
  •  
  • اما چه کنم که اندر این جمع
  • من فرد نشسته بر کنارم
  • ای شهر ز محضرت چه پنهان
  • در دل سخنی نهفته دارم
  •  
  • هنجار تو را نخواهم ای دهر
  • اصلاح لباس و صورت و هوش
  • برعکس جمیع دارم این دم
  • من ریش و ردا و حال مدهوش
  •  
  •  شالوده ی شهر اعتدال است
  • هنجار و رسوم عام مقبول
  • من آن بپسندم اندر این بین
  • کان نیست در این گزیده مشمول
  •  
  •  یک عمر بمانم آنچه هستم
  • بی خود شده ایی شکسته سنت
  • تا آنکه اصول پوچ این شهر
  • روحم نکند اسیر منت

 

پی نوشت : من دارم به این باور می رسم که جماعت اطرافم یه مشت آدم خودکامه ی خود رای هستن . چرا به ریش من گیر میدین ؟ . این ریش جزو لوازم شخصی محسوب میشه . یه خورده معرفت داشته باشین آخه . ممنون .

Fri 14 Aug 2009 11:17 AM

پای در گچ

این نقاشی رو دیشب کشیدم که منو با پای گچ گرفته نشون میده . شما چه نمره ایی بهم میدین ؟

Mon 10 Aug 2009 10:50 PM

پدر بزرگ

 

برای هاجر رزم پا به خاطر خاطرات گم شده اش

 

پدر بزرگ عادت داشت قسمت اعظم روزش را روی " پوست فرش گوسفند " زیر آفتاب بنشیند و شعر های کهنی را که یادش مانده بود زمزمه کند .

گاهی کنارش می نشستم . گرم بود . آواز هایش به بز کوهی بر میگشت و به شکار و کوچ و .... چیزهایی که از دست داده بود . یک دستمال یزدی داشت که وقت چرت زدن روی صورت اش میگذاشت . ترسناک میشد . انگار می مرد . اما نه . صدای آرام خر و پف اش از آرامشی مرموز حکایت میکرد . گاهی برایم نقاشی میکشید . عموما بز کوهی . روی شاخ ها و ریش تاکید زیادی میکرد . طوری که از بقیه اجزاء پر رنگ تر به چشم می آمد .

پدر بزرگ یک روز مرد . یک روز آفتابی آرام دیگر بدنش گرم نبود . دستمالش هنوز روی صورت اش بود . اما اینبار بی صدا به خواب رفته بود . مادر بزرگ گریست . و پدر . و عموها . همه گریستند . زن ها آواز های کهنی را که در یاد داشتند زمزمه کردند . آواز ها مربوط میشد به بز کوهی ، شکار و پیرمردی که کوچ کرده بود .

Fri 7 Aug 2009 9:4 PM

بهبود

پسر عموی به کما رفته

به هوش آمد

درست

غروب این جمعه ی مخصوص

شما بودید

چه فکر میکردید ؟؟؟

پی نوشت : سپاس خدای عزوجل را ....

Fri 7 Aug 2009 8:47 PM

تکرار

هر شب را

در کنار هم

با تماشای تلویزیون به خواب می رویم

چه برنامه ایی

مهم تر از تکرار دو نفره ی زندگی

ما ثابت خواهیم کرد که هیچگاه

از تماشای این سریال مکرر

که حتی بازپخش آن

قسمتی جدید خواهد بود

دلزده نمی شویم

Sat 1 Aug 2009 12:33 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده