نصف النهار گمشده

وای بر من .....

واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي .

كه بس دورست بين ما

كه اين سو پيرمردي با سپيدي هاي مو

و هزاران بار مردن

رنج بردن

با خمي در قامت از اين راه دشوار

كه اين سو دست ها خشكيده

دل مرده

به ظاهر خنده اي بر لب

وگاهي حرف هاي پيچ در پيچ

و هم هيچ

و گهگاهي دو خط شعري

كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز

واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي .

كه بس دورست بين ما

كه آن سو نازنيني

غنچه اي شاداب و صد ها آرزو بر دل

دلي گهواره ي عشقي

كه چندي بيش نيست شايد

و از بازيچه بودن سخت بيزار است.

واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي .

كه بس دورست بين ما

و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوارست .

" مسعود فرد منش "

 

                   Image hosting by TinyPic                

 

 

 

 

 

Mon 17 Jul 2006 1:16 PM

من هنوز معتقدم

و چه اين جمله به فكرهمگي افتادست

بچه ها را چه كنيم ؟

بچه ها مي خواهند .

بچه ها مي رقصند .

بچه ها مي خوانند .

اين طريقي ست كه در خاطرشان مي ماند .

اي فلاني !!

دوسه خطي بنويس .

ساده تر

رنگين تر

در پي قافيه و واژه مباش .

سوژه ي امروزي

بگذر از دلسوزي .

له له هايي همه دلسوزتر از مادرشان .

بي خيال از غم فردايي و از عاقبت و آخرشان .

من هنوز معتقدم

مي شود عشق به آنها آموخت .

مي شود  دربدر  واژه ي بازار نبود .

مي توان تقديم كرد

و پشيزي به پشيزي نفروخت .

مي توان عشق به آنها آموخت .

" احتمالا از مسعود فردمنش "

Fri 14 Jul 2006 5:45 AM

یه شعر یه حس

 مردي كنار پنجره تنها نشسته است
مردي كه بخش اعظم قلبش شكسته است
مردي كه روح زخمي او درد مي كند
مردي كه تار وپود وي از هم گسسته است
چيزي درون سينه او مي خورد ترك
سنگي ميان تنگ بلورش نشسته است
مردم در انتظار نواي ني اند و مرد
حتي نفس نمي كشد از بس كه خسته است
با احتياط مي كند از زندگي عبور
مردي كه مرگ بر سر او شرط بسته است
پيچيده بوي دوست در آن سوي پنجره
نفرين به هرچه پنجره وقتي كه بسته است

 

Tue 11 Jul 2006 11:52 PM

خیالات

تو هنوز براي من همان حقيقت بي تكلفي .

تو آرامش مقبره هاي اسطوره اي را در نگاهت متبلور ميكني .

هنوز هم با ديدنت خسته مي شوم .

و تو هنوز هم با جوانه هاي نارنج مي آميزي .

و كاش من برگي از نارنج بودم ؛ سبز ؛ ساده ؛ وروشن .

در عجبم كه زلف تو و باد چه رازي را در خود نهان دارند

كه اينگونه مرا هر روز بي خود تر از خويش با خود وا مي نهند .

افسوس كه اين ها همه حرف است وحرف در اين آشفته بازار بي خريدار .

كاش مي شد تو را خواست بي آنكه ندانست رسيدن به تو ممكن نيست .

كاش فقط يك بار مرا ميديدي ؟

چرا كه آن روز با اين حيات بي روح وداع ميكردم .

كاش بودي .

كاش ديوانه شدن اينقدر آزار دهنده نبود .

من گناهم ديوانگي ست

و تو گناهت …..

آه من چقدر هرزم

تو كه اصل وجودي

گناه را با تو نمي توان متصور شد .

تو پاكي و افسوس كه من

آلوده ي هزار فكر نسنجيده ام .

نوشتن از تو را آغازي نيست .

پاياني هم نيست

جز مرگ

كه مگر او مرا از تو وانهد

كه باز شك دارم اين كار او برآيد

نيامدي و ميدانم كه نخواهي آمد

حد اقل تا من زنده ام .

چرا كه ديدن تو بر من حرام آمده است .

پس اگر خواستي

با يك نگاه مرا نيست كن .

چرا كه من نيز چنين مرگي را آرزو دارم .

آنوقت مي آيي و شايد

روح تب دار مرا فرصتي دهند

تا هر سحرگاه

زلف بلندت را كه شانه مي كني

از پشت ذرات بي رمق مه نظاره كند .

مهرداد

 

www.mr1364.blogfa.com

 

Image hosting by TinyPic

 

 

Sat 1 Jul 2006 5:20 PM

به یاد فروغ

 

در کوچه ها باد می آمد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد

باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد .

 من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

 

" فروغ "

 

Image hosting by TinyPic

Sat 24 Jun 2006 6:3 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده