نصف النهار گمشده

درد دل

اينها همه مي دانند كه من تو را مي خوانم . شب و روز ، گاه و بي گاه ، در تنهايي و جمع . اينها خوب مي دانند كه زندگي من چقدر با بودن تو درآميخته است . مي دانند اما باز مي گويند فراموشت كنم . مي گويند كم كم خواهم توانست به نبودنت عادت كنم . مي گويند كم كم با هم غريبه خواهيم شد .

اما من آن روز كه تو آمدي آمدم . يادت هست كه چقدر منتظرت بودم . چند روز . چند ماه . چند ....

با تو آمدم . به زندگي كه انگار بي تو تا آن روز مفهوم گنگي بيش نبود . با تو زندگي را تجربه كردم . مثل كودكي كه راه رفتن را با مادر ياد مي گيرد .

اما تو چقدر زيبا بودي و هنوز هم . تو را كه ديدم  تازه  فهميدم پرنده ها چقدر خوشبخت بوده اند كه هر روز بر شانه هايت مي آرميده اند .

زيباي من . بگذار هميشه با تو باشم . هرچند اين خواسته اي بزرگ است اما كاش قبول مي كردي . زندگي با توست كه معنا مي گيرد . و مرگ بي توست كه در من رخنه مي كند . پس باش تا باشم

 

Image hosting by TinyPic

Sat 9 Sep 2006 1:40 PM

ما

در عصر احتمال به سر مي بريم

در عصر شك و شايد

در عصر پيش بيني وضع هوا

از هر طرف  كه باد بيايد

 

 

در عصر قاطعيت ترديد

عصر جديد

عصري كه هيچ اصلي

جز اصل احتمال ، يقيني نيست

 

 

 

اما من

بي نام تو

            حتي

                    يك لحظه احتمال ندارم

 

چشمان تو

عين اليقين من

قطعيت نگاه تو

                     دين من است

 

من از تو ناگزيرم

من

بي نام ناگزير تو مي ميرم

 

( قيصر امين پور  اسفند 67 )

Image hosting by TinyPic

Sat 2 Sep 2006 2:16 AM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده