درد دل
اينها همه مي دانند كه من تو را مي خوانم . شب و روز ، گاه و بي گاه ، در تنهايي و جمع . اينها خوب مي دانند كه زندگي من چقدر با بودن تو درآميخته است . مي دانند اما باز مي گويند فراموشت كنم . مي گويند كم كم خواهم توانست به نبودنت عادت كنم . مي گويند كم كم با هم غريبه خواهيم شد .
اما من آن روز كه تو آمدي آمدم . يادت هست كه چقدر منتظرت بودم . چند روز . چند ماه . چند ....
با تو آمدم . به زندگي كه انگار بي تو تا آن روز مفهوم گنگي بيش نبود . با تو زندگي را تجربه كردم . مثل كودكي كه راه رفتن را با مادر ياد مي گيرد .
اما تو چقدر زيبا بودي و هنوز هم . تو را كه ديدم تازه فهميدم پرنده ها چقدر خوشبخت بوده اند كه هر روز بر شانه هايت مي آرميده اند .
زيباي من . بگذار هميشه با تو باشم . هرچند اين خواسته اي بزرگ است اما كاش قبول مي كردي . زندگي با توست كه معنا مي گيرد . و مرگ بي توست كه در من رخنه مي كند . پس باش تا باشم










