*****
پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .
بگذاريم غريزه پي بازي برود .
كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .
چيز بنويسد و
به خيابان برود .
*****
پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .
بگذاريم غريزه پي بازي برود .
كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .
چيز بنويسد و
به خيابان برود .
سحرگاهی گرم
من و تنم
بی تحرک بر جای
پارچه ایی سفید بر پیکرم
گذر بی رمق لحظه ها
و پشه هایی مسمم
گرداگرد چشمانم
ولجاجت بی وقفه ی این زمان منبسط
گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
چرخي زد
و در معبد به درون رفت.
فضا با روشني بيرنگي پر بود.
برابر محراب
وهمي نوسان يافت:
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه رؤياهايش در محرابي خاموش شده بود.
خودش را در مرز يك رؤيا ديد.
به خاك افتاد.
لحظه اي در فراموشي ريخت.
سر برداشت:
محراب زيبا شده بود.
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا.
ناشناسي خود را اشفته ديد.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.
( مرغ افسانه .... سهراب )
آخر زه چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست








