نصف النهار گمشده

*****

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .

بگذاريم غريزه پي بازي  برود .

كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .

چيز بنويسد و

به خيابان برود .

Sat 19 May 2007 9:17 AM

 

سحرگاهی گرم

من و تنم

بی تحرک بر جای

پارچه ایی سفید بر پیکرم

گذر بی رمق لحظه ها

و پشه هایی مسمم

گرداگرد چشمانم

ولجاجت بی وقفه ی این زمان منبسط

Sat 12 May 2007 10:20 AM

تقدس

 

گنبدي زير نگاهش جان گرفت.

چرخي زد

و در معبد به درون رفت.

فضا با روشني بيرنگي پر بود.

برابر محراب

وهمي نوسان يافت:

از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود

و همه رؤياهايش در محرابي خاموش شده بود.

خودش را در مرز يك رؤيا ديد.

به خاك افتاد.

لحظه اي در فراموشي ريخت.

سر برداشت:

محراب زيبا شده بود.

پرتويي در مرمر محراب ديد

تاريك و زيبا.

ناشناسي خود را اشفته ديد.

چرا آمد؟

بال هايش را گشود

و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.

( مرغ افسانه .... سهراب )

Fri 4 May 2007 6:52 AM

 

آخر زه چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

Mon 30 Apr 2007 2:31 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده