نصف النهار گمشده

موش .... تردید

 

چه اتفاقی میفته

که یه موش

حاضر میشه

جارو به دمش ببنده  ؟

Tue 21 Oct 2008 6:48 PM

یکی پشت پنجره

 

هفت منظره ............ از طبقه ی نوزدهم

..................

7

هنوز آنجا نشسته ایی

با دست هایی

بر سینه ی پنجره ی طبقه ی نوزدهم

و من هنوز

اینجا ایستاده ام

پای درختان بلوار رو برو

از بلندترین اشان هم که بالا روم

باز نخواهم رسید

به دست های تو

آن سوی پنجره ی طبقه ی نوزدهم

 

...................

6

منظره ی آنسوی پنجره را

از دست نده

آن پایین

مردی از بلند ترین چنار بلوار بالا کشیده است

خوب نگاه کن

تو را مینگرد

همدیگر را میشناسید ؟

 

........................

5

رفتگر پیر نمی دانست

که مرد جوان

بر بلندای چنار خسته

کجا را می نگرد

کدام پنجره ی طبقه ی نوزدهم را

 

....................

4

چنار پیر

مردی را مینگرد

که برای صعود از پیکر پیرش

تقلا می کند

نمای نزدیکی از افسانه ی

پسرک و پرنده

 

...................

3

تکرار میکنم

" طبقه ی نوزدهم "

به یاد می آورم

که نوزده نمره ی کمی نبود

درست مثل حالا

طبقه ایی دور

برای محصل تمبل

 

...................

2

به تو نخواهم رسید

این را نگهبان کیوسک نشین می گوید

و طبقه ی نوزدهم

که هنوز دست نایافتنی ست .

 

.................

1

همه تعجب خواهند کرد

وقتی بدانند

برجی به این بلندی را

تنها نوزده طبقه میبینم .

 

....................

 

پی نوشت : این رویداد ها هیچ گاه به تجربه ی نویسنده نرسیده اند . رویایی مبهم !!

Mon 13 Oct 2008 12:24 PM

" روسری خاکستری "

 

 خاکستری را دوست ندارم

اما روسری تو

چه خاکستری قشنگی بود

 

 

.................

 

 

دستان تو

پیشروی آنها را

تا پوششی خاکستری

عقب خواهد راند

گیسوی سیاه

روسری خاکستری

 

 

..................

 

 

ایده آلم را

به باد سپرده ایی

گیسوی سرکش

 

 

.................

 

 

نمی دانم

بلندی پیشانی ات زیبا تر است

یا تارهایی

که بر آن افشانده ایی ؟

 

 

.................

 

 

هوا دیگر گرم نیست

در انتظار پیشانی نمناک ات

سالی به انتظار خواهم نشست

 

 

.....................

 

 

روسری خاکستری

گرهی تفننی

گلوی دخترک

 

 

.....................

 

 

از روسری خاکستری ات نالیدی

و نمی دانستی

حالا دنیای من شده است .

 

 پی نوشت : هیچ کس نیست که روسری خاکستری داشته باشد . خودم بهتر میدانم .

 

Thu 9 Oct 2008 10:15 PM

آشپزخانه سبز

 

 یه شعر از امیرحسین تیکنی

آخ که این شعر چقدر زیباست

 

................

 

 

آشپزخانه سبز

تعجب نکن

اگر شعر تازه ای برای تو ننوشته ام

هیچ مدادی وقتی خیس می شود

                                                نمی نویسد

چشم از کاغذهای کاهی بر می دارم

قهوه ام را به یک جرعه سر می کشم

و پیراهن سفید تو را به یاد می آورم

و دامن گلدارت را

در آستانه ی آشپزخانه .

 

تو طبیعت را به آغوش من آوردی

ظهر هنگام بیشه زاری در باد

چهره ات کوهستانی از حادثه

چشمهایت عقابانی شجاع

و دهانت چشمه سار گوارای بوسه ها

 

خسته ام

از این صندلی لهستانی فرسوده خسته ام

از این قهوه ی تلخ   که دیگر آرامم نمی کند

از آن شراب مرغوب گونه هایت به چشمهای من بریز

می خواهم در علفزار خیس  تو   پا برهنه  بدوم

از میان گلهای وحشی دامنت بگذرم

و ساعتها به زنبورهای عاشق  فکر کنم

 

در آستانه ی آشپزخانه

با سبدی حصیری ایستاده بودی

گفتم کجا می روی هوا سرد است !؟

گفتی تا ساعتی دیگر باران می گیرد

لباس ها را از روی بند بر نداشته ام .

 

وقتی برگشتی سبدت پر از

پرتقال های درشت بود

و پیراهنی سفید

که باد به حیاط خانه ی ما آورده بود

 

در آستانه ی آشپزخانه

دیدن تو پایان ندارد

اگر مدادم خیس می شود

چاره ای نیست

در این طبیعت زیر باران

هیچ علاقه ای به پناه گرفتن ندارم

از راه می رسی

با دو لیوان آب میوه ی تازه

از آشپزخانه چشم برمی دارم

تا در عصرانه ی این مهرماه دلگیر

گپی با سبزینه ی لبخند تو زده باشم .

مهرماه87   //  بندرعباس

www.Teekany.blogfa.com

ms4ezurceaa4zbsclzp2.jpg

 

Thu 9 Oct 2008 1:23 PM

برای تو .... باور کن

13

...........................

1

به میهمانی مردگان که میروی

من

بر درگاه دوزخ نشسته ام

رو برگردان

می بین

هنوز نگران توام

با کلماتی

که بر صورتم داغ شده اند

و حالا

یارای گریستنم نیست

می بین

که چونان خسی کم فروغ

از زبانه های دوزخ می خوانم

و تو

که به میهمانی مردگان میروی

 

..........................

2

 

نپرس

سوال ات را پیشتر

بر ساقه های بید نوشته ام

هنگامی که باد

پرسان گیسوی تو بود

 

 

..............................

3

 

نخواستم ببینی

واژه های متعفن مردابم را

هر چند سنجاقک ها

که هنوز در رقص اند

 

.............................

4

 

تنفرم را دیده ایی

و هم

عشقم را

چیزی هست که ندیده باشی ؟

 

.............................

5

 

دستانم را به روباه ها سپرده ام

غروب که برگردند

در دست من پری خواهد بود

از انزوای قرقاولان

 

..................................

6

 

در اعماق این خلیج

کدام مروارید را نشان کرده ایی

که مرجان ها هنوز

ابتدای تردیداند ؟

 

...................................

7

 

می ترسم

از گلبرگ هایی

که به رود سپرده ایی

 

..................................

8

 

برکه ی آرام

سنگی در پنجه ی تو

شکست انزوای ماهی ها

 

..................................

9

 

برای من نخواهی ماند

این جاده

هنوز غبار آلود است

 

..................................

10

 

اشکم را

به شبنم ها نشان خواهی داد

بانوی صبحدمان

...................................

11

 

عکس هایی از تو

در دستان من

چه سنگینی غریبی

 

..............................

12

 

بر زخم هایم

تازیانه می نوازی

چون سرود لبان من

گوشنواز

.............................

13

 

سرگردانم

چرا که پایان را

به من نیاموخته ایی

معلم بی حواس

Tue 7 Oct 2008 9:46 PM

لبخند سنجاب قهوه ایی

حق با من بود

تو یک سنجاب بودی

اما نه خاکستری

که قهوه ایی روشن

و نه بر درخت بلوط

که بر شاخسار پیر تنهایی من

حق با من بود

می دانستم

پس از جویدن سینه ی من

تکه هایش را

بر زمین مرده ی اطراف

تف خواهی کرد

و دندان های سفید کوچک ات را

به رخم خواهی کشید

حق با من بود

تو یک سنجاب قهوه ایی بودی

و شاخسار خسته ی من

تشویشی خاکستری

......

پی نوشت : این چرندیات مخاطب خاص دارد . آن هم یک سنجاب قهوه ایی اخمو !!!!

 

Tue 7 Oct 2008 8:5 PM

آخرین روز،

pclvtcrdlezw4fy4thnl.jpg 

I've spent so much time throwing rocks at your window

خیلی وقت صرف کردم تا سنگ به شیشه اطاقت  بزنم


That I never even knocked
On your front door

حتی هیچوقت در خونت رو هم نزدم

I've walked by statues

 از کنار تندیسها رد شدم


And never even made one chip

و حتی یک خراش هم روی اونا ننداختم


But if I can leave a mark on the monument of the heart

ولی اگه بتونم شکلی روی مجسمه قلب بکشم


I just might lay myself down with a little more hope than I had

خودم رو ترسیم می کنم به همراه امیدهایی که داشتم

The last day, the last day, the last day...


آخرین روز، آخرین روز، آخرین روز


Wait a time
To spare these lies we tell ourselves

کمی صبر کن تا از این دروغهایی که به هم میگیم چشم پوشی کنیم


These days have come and gone

این روزها میان و میرن

But this time is sweeter than honey

اما این لحظه حتی از عسل هم شیرین تره

 

Avensense""

 

 

Tue 7 Oct 2008 3:20 PM

گنجشگک گداصفت

تا حالا شده یه جایی

کنج حیاطی

پارکی

خراب شده ایی

چشتون به گنجیشکا بیفته

اونم لحظه ایی که

مثل گداها

یه تیکه نون رو دوره کردن

پرنده ی گدا

یعنی گنجیشک شهری !!

...............

پی نوشت : گنجیشکای دهاتی هم به زعم خودشون گدا هستن . منتها اونجا زمین خدا زیاد تره ، و روزی گداها هم بیشتر

Tue 7 Oct 2008 1:44 PM

شایدم آره

من هنو

این گره رو وا نکردم

نگفتی ایقد کوره که ...

یه گره

درست جایی که نباس باشه

گره ابروای تو

بعد کلوم من

.................................

پی نوشت :

لزوم یه اخم کش دار ، واسه تادیب من . نگفته بودی ....

Mon 6 Oct 2008 5:46 PM

کله ی پوک .... کله ی ترکیده

از قرقاوله پرسیدم

کدوم روباه رو بیشتر دوست داری :

روباه خاکستری

یا قهوه ایی

فقط نیگام کرد

بعد گفت :

تو دوست داری کدومشون مغزتو بترکونه

هفت تیر کش سیاه

یا سفید ؟

چیزی نداشتم بگم

 

...................

پی نوشت : یه خاطره ی بی ربط

خیلی وقت پیشا یه معلم فلسفه یهو بهم گفت : تو !! آره خودت ، تو که اون آخر نشستی میخندی . گفتم : ما آقا ؟ . گفت : آره با خودتم . پشت سرت چیه ؟ . یه نیگا انداختم . دیوار بود . گفتم : آقا دیواره . گفت : آفرین حالا اون کله ی پوکت رو بکوبون به همونی که گفتی .

کلاس زد زیر خنده ، و من...... خب من دستور معلم رو اجرا کردم . خوب یادمه آخرین لحظه هایی که چشام باز بود دیگه صدای خنده نمی اومد .

الان بعد اون همه سال هنوز منظور یارو معلمه رو نفهمیدم . اما از یه چیز مطمئنم . اونم اینکه کله ی پوک رو نباس به دیوار کوبید . آخه خطرناکه ....

Sun 5 Oct 2008 10:48 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده