نیم رخ

نیم رخ غمگین

نیم رخ غمگین
مردی که بخاطر زودتر سوار شدن به قطار ، جلوتر از خط قرمز سکوی ایستگاه ، ایستاده بود ؛ هیچ وقت
فرصت نکرد به قطار سوار شود .
در آشپزخانه ایی سرد و ساکن
مرد خطاب به زن : برای من که به رقص در نخواهی آمد ..... آشپزخانه را مدیر خواهی بود ؟
زن بی مقدمه : و شکم تو را ؟
مرد بی مقدمه : و عشق مرا ... که چونان گردبادی چون به رقص در آید ....... چون به رقص در آید ..... آه... افسوس ...
زن با مقدمه : ... مقدمه : گردباد عشقت را رام میخواهم .
...... : نگفتی .... چون به رقص آید .....!!!
مرد : هان .. میگفتم ... چون به رقص در آید حریمی خواهد خواست بهر عشقبازی
زن : و یا ویرانی
مرد : عشقم را ویرانگر خواندی ؟ . ... چقدر بی مقدمه ..
زن : گیرم که به رقص در آیم ... با تو ....... بهر تو ..... بی مقدمه . آشپزخانه را می گفتی
مرد : شکم ؟
زن : خنده
مرد : خنده
.
.
.
راوی : اینجا آشپزخانه ایست بهر شکم . و رقصی که بعد از سیری به بار خواهد نشست . راستی !! گردباد عشق اتان را حریمی هست ؟
حالا چی میشه ؟
من یه اسب رو میشناسم
که به گنجیشکا
یورتمه رفتن یاد میده
هر روز بعد ظهر
درست وقتیکه
با صاحاب گله دارش
چار نعل به خونه بر میگرده
اون خستس
اما گنجیشکا
باید یورتمه رفتن رو یاد بگیرن
آخه اسبه نمی دونه
پریدن یعنی چی
.........
به روباهه نیگا کن
اون حواسش به تو نیس
مرغه هم همینطور
اونم داره خروسه رو میپاد
آخه خروسه
بد جوری تو نخ مرغ همسایس
به روباهه نیگا کردی ؟
رفت سر وقت مرغه
درست قبل از اینکه
مرغه خفت خروسه رو بگیره
و خروسه
خفت مرغ همسایه رو
حواست بود ؟
........
گربه رو دیوار چیکار میکرد ؟
گنجیشکا که رو درخت بودن
آهان
همسایه ناهارش چی بود ؟
کباب ؟
........
پدر ِ سگه
یه سگ بود
بابا بزرگش هم سگ
توله سگ سگ پدر
به پدر پدر سگش مینازه
راستی !!
شوما به چی مینازی ؟
.........
کولی بازی کفترا رو داری ؟
چه الم شنگه ایی شده این اول صُبی
دیدن یه کلاغ
رو بوم کفترا
..........
کرم خاکی جون میکنه
تا یه خورده بیفته جلو
از چی ؟
خوب از آخرش دیگه !!!
پی نوشت : درسته !! اینا تکراری بود . اما خوب همیشه چیزای تکراری بد نیس . مگه نه ؟
پیله ام را باد تکان نخواهد داد
درخت پیر
پروانه ی شوم !!!!
در خیابانی یکطرفه
به سمت بی تفاوتی خسته میشوم
روبرو کسی نیست
و پشت سر
تنها منظره ی موجود
کسی از دور خواهد آمد
روبرو با همه ی ما
او همان کسیست که
قانون این خیابان را
خواهد شکست
به من که برسد
با لبخند خواهد پرسید
از کدام هزاره جا مانده ام ؟
و من خواهم گفت :
از دوران بی تفاوتی های یکطرفه
راستی !!!
شما چه جوابی خواهید داشت ؟؟؟
سنگی در پنجه ی تو
شکست انزوای ماهی ها
.
.
.
.
پی نوشت : این شعر قبلا به یک خوب تقدیم شده است . برای همیشه ایی نامحدود
قسمتی از شعری که سالها پیش گفتم . زیاد محکم نیست اما خاطرات خوبی رو برام تداعی میکنه .
اي دوست كجايي
اين سينه پرآه است
زيرا ز سحرگاه دلم چشم براه است
تا باز بيايي
تا باز دلم نغمه ي اندوه سرايد
تا ظلمت شب از سرزلفت به درآيد
تا باز بگويند
انگار هنوز عشق به آخر نرسيده
آري دلم از سردي مهرت نرميده
اي كاش بداني
هر روز دلم بيشتراز هجر تو افسرد
دل با هوس آمدنت خواب شد و مرد
گر باز بيايي
داد همه ي عهد جواني زتو خواهم
بيني كه گرفتست سراپاي تو آهم
ابر سفید
با غروری سرشار
بر سینه ی آسمان
در حرکت بود
و نمی دانست
در نگاه مردمان زمین
باد ابری را به جلو هل می داد .








