نصف النهار گمشده

دوگانه ی کم رنگ

خطایی سر زده بود

و حکمی در راه

درختان در نگاه خورشید

از نو به یاد آوردند

معصومیت غریب گلبر گ ها را

و باز همان ندای پرسنده

که :

به کدامین گناه کشته شدند ؟؟؟

 

..........

 

به دیدار تو

به تزویر عشق متمایل میشوم

مسیر ارغوانی خانه ات

نگاه ساییده ی سنگ فرش را

به سخره خواهد گرفت .

Thu 8 Jan 2009 11:37 PM

سنجاقک ها

دوباره در حاشیه ی مرداب قدم خواهیم زد

با دستانی در دست

و سنجاقک ها

که به دیدارت آمده اند

نیزار را منظره خواهیم کرد

در چشمان ساده ی مرداب

با سنجاقک های رقص انده

 در فضای مرداب

 

Sun 4 Jan 2009 9:52 AM

خود پرداز

دیروز من و مارتا به خیابان رفتیم . شاید بهتر است گفته شود به پیاده رو رفتیم و یا به بازار . به هر حال در مرکز شهر قدم برمی داشتیم . به اولین عابر بانکی که رسیدیم خراب بود و دومین عابر بانک هم با عبارت نقص فنی ناامیدمان کرد . هنوز به عابر بانک بعدی نرسیده بودیم که انبوه جمعیت توجه مان را جلب کرد . این انتهای صف بود . از مارتا پرسیدم که بمانیم یا بی خیال شویم . گفت : تا اینجا که آمده ایم و از جیب شما هم که خبر داریم ، پس می مانیم . مارتا درست میگفت . ما تقریبا هیچ پولی نداشتیم . از نفر جلویی علت طولانی بودن صف را پرسیدم . گفت : آخر برج است پدر جان ، کجای کاری ؟ . معلوم نبود آخر برج است یا اول برج . ولی به هر حال آن مرد به نکته ی خوبی اشاره کرده بود . کمی که گذشت متوجه شدیم موجودی دستگاه به پایان رسیده و کارمند بانک در حال پر کردن خشاب های دستگاه است . این را جوانکی که جلوتر از همه بود میگفت . مارتا گوشه ی لباسم را کشید و پرسید : پاپا مگر آن جلو چه خبر است ؟ . گفتم : چطور مارتا جان ؟ . گفت : آخر آن آقا میگوید خشاب ها خالیست . مگر دستگاه یک اسلحه است ؟ . بی اختیار خنده ام گرفت . به حرف مارتا فکر کردم . جالب بود . گفتم : مارتا جان تقریبا همینطور است که گفتی . دستگاه خشاب هایی دارد که باید مرتب پر شوند ، اما نه با گلوله که با اسکناس های مختلف . ما جلوی دستگاه می ایستیم . کارت مخصوص خود را وارد می کنیم و سپس رمز مخصوص خود را نیز وارد می کنیم . بعد مقدار اسکناسی را که مایلیم به سمت مان شلیک شود انتخاب می کنیم و دکمه ی شلیک را فشار می دهیم . چیزی که مسلم است اینکه همیشه مایلیم دستگاه شلیک کند . و گاهی اوقات که خشاب ها خالیست – مثل حالا – پکر و آشفته می شویم . حالا فهمیدی مارتا جان ؟ . مارتا که انگار کمی گیج شده بود سری تکان داد ولی می دانستم که به فکر فرو رفته است . در همین احوالات بودیم که چند نفر ابتدای صف با هم درگیر شدند . من هم بهتر دیدم مارتا را از شعاع درگیری دور کنم تا اینکه منتظر پر شدن خشاب هایی بمانم که بعدا هم می توانستم در جیبم خالی کنم .

پی نوشت1 : - امروز تعطیل است و عابر بانک ها خالی . شاید بهتر بود به اتفاق مارتا صحنه های اکشن فیلم را تماشا میکردیم !!!! پی نوشت 2 : این مطلب به اواخر برج برمیگردد .

تصویری از مردی که اسم نداشت .!!

Fri 2 Jan 2009 7:7 PM

شروع

 

دوباره شروع خواهم کرد

بدون توجه

به هرزه گی های اطراف

 

Fri 2 Jan 2009 11:16 AM

ایمان

 

دو پسر بچه در راهرو ی قطار مشغول شیطنت کودکانه بودند . یکی از آنها مصمم بود با ظرف آبی که در دست داشت ، دیگری را خیس کند . او چندان در این کار موفق نبود و بیشتر آب ، روی کف راهرو می ریخت . مادر پسر بچه به او گوشزد کرده بود که این کار را انجام ندهد . چرا که راهروی خیس قطار ممکن بود تعادل رهگذری را برهم زند . پسرک به توصیه مادر توجه نکرد و به کار خود ادامه داد . دقایقی بعد ؛ دو پسر جوان در حال عبور از آنجا دچار حادثه شدند . بله . یکی از آنها سر خورد و با سر به دیواره سالن برخورد کرد . جوان بیهوش شد و  خون پیشانی اش راپوشاند . پسر بچه با نگرانی به عاقبت کار خود مي نگريست و بيمناك بود . جوان آسیب جدی ندیده بود . با این حال ارزشش را داشت . آن کودک از آن روز به اهمیت توصیه های مادرش ایمان آورد .

" مقداد رحیمی "

Wed 31 Dec 2008 11:29 PM

شب بهاری

 

به گیسوی تو که بیاندیشم

بیشتر افسوس خواهم خورد

که چرا آن شب بهاری

نسیمی نمی وزید !!!

 

 

پی نوشت : واقعا اون شب هوا عجیب آروم بود . از شانس بد این دل درمانده ی ریش .

 

Tue 30 Dec 2008 11:2 AM

عاشورا

 

حسین

خون

شهادت

و اشک هایی که جاریست

....

عزای حسین (ع) بر سوگوارانش تسلیت باد .

Mon 29 Dec 2008 1:7 PM

کلام حافظ

حافظ :

دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفا دار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

آنکه بر نقش زد این دایره ی مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

برق عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 

پی نوشت :

باید کمتر حرف بزنم . اینطوری برای همه بهتره . مثل یه بچه ی خوب ، ساکت میشینم سر جام و فکر میکنم . کسی نباید بدونه به چی فکر میکنم . و همینطور کسی نباید بدونه به چه کسی .

یه احساس خوبی دارم . این مدت بهم سخت گذشت . اما حالا یه طوری شدم . انگار قلبم داره لبخند میزنه به همه چیز و به همه کس . باید کمتر حرف بزنم و باید بیشتر فکر کنم . همین .

 

Mon 29 Dec 2008 11:31 AM

یک دوست

 

اینو امروز صبح نوشتم . نه قافیه داره نه طرح کلی . شاید یه طنز نوشته باشه . شاید هم یه تمرین شاعرانه . در هر حال نوشتم اش دیگه . انتقاد هم وارد نیست .

 

به کبوتر هایم دانه نداد

عادت هر شبه را برد ز یاد

آمد و هیچ نگفت

و فقط کرد تماشا در و دیوار حیاط

نشد آن خنده ی هر باره به لب هایش نقش

و نیامد تا باز

تا اتاقم برویم

و هم از نو بنوازیم سه تار

بازماند از حرکت

نرسیده به صف گلدانها

لبه ی حوض نشست  

و درست آنجایی کاخرین گلدان بود

چه غمین بود آن شب

و چه دلتنگ کلامش بودم

در سکوتی که هم او ساخته بود

و چه مغموم آن دم

چشم ها را به زمین دوخته بود

دست ها را بر هم

کاش چیزی میگفت

تا مگر میکاهید

کمی از وسعت این ظلمت سرد

منتظر ماندم و او هیچ نگفت

دل به دریا زدم و پرسیدم :

که چه رفت است بر احوالت ؟  گوی

من سرا پا گوشم

من و تو دوست که نه همزادیم

شرح ده  رنج درونت با من

و سبک دار دلت

بعد از این بود که آرام به من خیره بماند

با نگاهی که پر از پرسش بود

لحظه ایی ترسیدم

نکند بانی این رنج منم

نکند با حرفی

اشتباهی ، سهوی

نگران کرده ام این یار عزیز

اگر این است که هیهات به من

پس ز نو پرسیدم:

غمت از حرکت بی جای من است ؟

یا دلیل غم و بی حالی تو

هم کلامی ز من است ؟

بعد از این گفته به پا خواست ز نو

روی در روی من آرام بماند

چشم در چشم مقابل با من

حالتی گنگ و بلند

و به غایت مشکل

ناگهان خنده زنان دوست به آغوش کشید

من بی دل شده ی حیران را

خنده ها زد به من و حالت من

که چونان مضطربم ساخته بود

گفت ای دوست ببخش

شوخی تلخ مرا

خواستم از تو بگیرم حالی

و چه خوب اجرا شد

باز هم خنده ی کشدار و بلند

من نگاهش کردم

بد و بیراه نثارش کردم

ولی او میخندید

و به حق حرکت من سود نداشت

و نشد این دل درمانده خنک

پس به یک حرکت دست

تند او را به عقب هل دادم

نقش شد سینه ی حوض

و سر از پا شد خیس

خنده هایش هم قطع

و به جایش بهتی

سرد و سنگین بنشست

من ولی خندیدم

همچو او باز بلند

خواست بر خیزد و جبران شکستش بکند

لیز خورد او و ز نو

باز افتاد به آب

خنده ام اوج گرفت

و کسی گفت ببرید صدا شبزدگان

مردمان گشته به خواب

باز همسایه چه شاکی شده بود

پس گرفتم دستش

و در آغوش کشیدم آن دوست

به کبوتر ها داد

باز مشتی گندم  

و چه بی فایده بود

زان که در خواب خوش آندم بودند

شب زیبایی بود

و کمی سرد انگار

هر دومان خیس از آن شوخی تلخ

توامان جانب در گاه شدیم

تا چونان عادت هر روزه ز نو

بنوازیم سه تار .

 

مقداد رحیمی ، دی ماه 87

 

 

 

Tue 23 Dec 2008 5:53 PM

پاپا خدادوست !!

این گردوها رو دیشب خدادوست آورد . خدادوست کیه ؟ . خوب خدادوست پسر عمه ی پدر بندس . یه مرد خوب و زحمت کش . گردوهای امسالشون به خوبی سالهای قبل نبود . درست مثل گردوهای ما . اما به خوبی شب چله رو رونق دادن . خدادوست غروب اومد و این گردوها رو داد و سراغ حاجی رو  گرفت . حاجی مسجد بود . گفتم بیا تو حالا ، نیومد . آخه چند جا دیگه هم باس سر میزد و گردو میرسوند . درست مثل پاپا نوئل . هر چند بعید میدونم پاپا نوئل به دست و دلبازی خدادوست باشه . اون فقط سر و وضعش از خدادوست بهتره که اتفاقه به نظر من تیپ ضایعی اختیار کرده . آخه یه پیرمرد رو چه به رنگ قرمز . اون مال کلاه قرمزی یا مثلا شنل قرمزی میتونه باشه . خدا دوست با اون سیبیلای قشنگش با لبخند ازم خدا حافظی کرد و انتهای کوچه ناپدید شد . من موندم و اینهمه گردو . حاجی که اومد شاکی شد چرا نیاوردمش داخل . گفتم کار داشت رفت .  حاجی هم بیخیال شد و رفت سر وقت گردوها . اون سهمش رو جدا میکنه . آخه دوست داره گردو و گندم برشته قاطی کنه بخوره . اما من گردوی خالی دوست دارم . گندم شوره . خوشم نمی یاد . یادش بخیر ابتدایی که بودیم گندم رنگی میخریدیم میخوردیم چقدر حال میداد . هی روزگار سگ مصب . چه به روزمون آوردی لاکردار .خوب ، دیگه حرفی نیست . در پناه خدا

Sun 21 Dec 2008 9:45 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده