اینو امروز صبح نوشتم . نه قافیه داره نه طرح کلی . شاید یه طنز نوشته باشه . شاید هم یه تمرین شاعرانه . در هر حال نوشتم اش دیگه . انتقاد هم وارد نیست .
به کبوتر هایم دانه نداد
عادت هر شبه را برد ز یاد
آمد و هیچ نگفت
و فقط کرد تماشا در و دیوار حیاط
نشد آن خنده ی هر باره به لب هایش نقش
و نیامد تا باز
تا اتاقم برویم
و هم از نو بنوازیم سه تار
بازماند از حرکت
نرسیده به صف گلدانها
لبه ی حوض نشست
و درست آنجایی کاخرین گلدان بود
چه غمین بود آن شب
و چه دلتنگ کلامش بودم
در سکوتی که هم او ساخته بود
و چه مغموم آن دم
چشم ها را به زمین دوخته بود
دست ها را بر هم
کاش چیزی میگفت
تا مگر میکاهید
کمی از وسعت این ظلمت سرد
منتظر ماندم و او هیچ نگفت
دل به دریا زدم و پرسیدم :
که چه رفت است بر احوالت ؟ گوی
من سرا پا گوشم
من و تو دوست که نه همزادیم
شرح ده رنج درونت با من
و سبک دار دلت
بعد از این بود که آرام به من خیره بماند
با نگاهی که پر از پرسش بود
لحظه ایی ترسیدم
نکند بانی این رنج منم
نکند با حرفی
اشتباهی ، سهوی
نگران کرده ام این یار عزیز
اگر این است که هیهات به من
پس ز نو پرسیدم:
غمت از حرکت بی جای من است ؟
یا دلیل غم و بی حالی تو
هم کلامی ز من است ؟
بعد از این گفته به پا خواست ز نو
روی در روی من آرام بماند
چشم در چشم مقابل با من
حالتی گنگ و بلند
و به غایت مشکل
ناگهان خنده زنان دوست به آغوش کشید
من بی دل شده ی حیران را
خنده ها زد به من و حالت من
که چونان مضطربم ساخته بود
گفت ای دوست ببخش
شوخی تلخ مرا
خواستم از تو بگیرم حالی
و چه خوب اجرا شد
باز هم خنده ی کشدار و بلند
من نگاهش کردم
بد و بیراه نثارش کردم
ولی او میخندید
و به حق حرکت من سود نداشت
و نشد این دل درمانده خنک
پس به یک حرکت دست
تند او را به عقب هل دادم
نقش شد سینه ی حوض
و سر از پا شد خیس
خنده هایش هم قطع
و به جایش بهتی
سرد و سنگین بنشست
من ولی خندیدم
همچو او باز بلند
خواست بر خیزد و جبران شکستش بکند
لیز خورد او و ز نو
باز افتاد به آب
خنده ام اوج گرفت
و کسی گفت ببرید صدا شبزدگان
مردمان گشته به خواب
باز همسایه چه شاکی شده بود
پس گرفتم دستش
و در آغوش کشیدم آن دوست
به کبوتر ها داد
باز مشتی گندم
و چه بی فایده بود
زان که در خواب خوش آندم بودند
شب زیبایی بود
و کمی سرد انگار
هر دومان خیس از آن شوخی تلخ
توامان جانب در گاه شدیم
تا چونان عادت هر روزه ز نو
بنوازیم سه تار .
مقداد رحیمی ، دی ماه 87