نصف النهار گمشده

بی دل

 

 

آمدي

برايم نوشتي

مواظب خودت باش

تمام خودم را مواظب بودم

جز اين دل

كه قرار بود تو مراقبش باشي

و حالا نيست

بي تو

دلي

در دلم

 

 

پی نوشت :

بی تو مهتاب شبی .....

Fri 20 Nov 2009 3:46 PM

طوفان

مي كوبند

سر شكسته تر از پيش

بر بدنه ي اين كشتي

امواج نا گريز

 

 

بر افراشته

در دستان باد

بادبان

كشتي

در دستان دريا .

 

Sun 15 Nov 2009 7:34 PM

ماموت هایی در یاد

 

ماموت زخمی

بر آتش هزاره ی زوال

می میرد

یادمان دیروز

 

 

 

من

خروس های این دهکده را

از یاد نخواهم برد

به وقت جنگ های عاشقانه

 

Sat 14 Nov 2009 2:45 PM

این بوسه های خوب

با بوسه های تو سرگرم تا به صبح

بی اعتنا به شب

دارم به لب ترانه ی وصلی شنیدنی

زیرا لبان تو

پر شور و پر شرر

چون غنچه ی گل سرخی ست چیدنی

گرمای بوسه ات

طعم تب تندی ست ماندگار

یا چون حلاوتی ست

خوش طعم و دلهره دار و چشیدنی

با بوسه های تو دلگرم تا صبح

بی اعتنا

به شب سرد روبرو

آواز دلکشی از وصل بر لبم

می بوسم ات

به طریق می و سبو

تا صبح حالا من

همرنگ خنده ی مهتاب

روبراست

آغوش و بوسه ات

سر طراوت این حال و این هواست .......

 

 

پی نوشت : لبش می بوسم و سر می کشم می – به آب زندگانی برده ام پی

پی نوشت 2 : هیچ خبری نیست .

Wed 11 Nov 2009 2:9 PM

حالم که خراب با تو خوب است ولی

از حياط بيمارستان پيدا بود داخل چه خبر است . از جمعيتي كه دم در اورژانس ايستاده بودند و ماشين هايي كه دوبل پارك شده بود .

حاجي : يا خدا . تو پياده شو من جا پارك پيدا كنم .

پياده مي شوم و به سمت ورودي مي روم . ازپشت درب شيشه ايي همه چيز معلوم است . جماعتي كه با مسئول شماره دهي سر و كله ميزنند . مكاني كه هم شماره ميدهد هم به اصلاح  پذيرش است . و صندلي هايي مملو از آدم بي حال كه به مطب ختم ميشود . اسم خدا را مي آورم و داخل مي شوم . همانجا نزديك پذيرش مي مانم تا حاجي پيدايش شود . چند نفري به بالاي سرم خيره شده اند . كنجكاو چند قدم جلو ميروم تا آن سمت را ببينم . تلويزيون بزرگي ست كه فوتبال نوجوانان را پخش ميكند . صدايش را به خاطر بيماران كم كرده اند . من هم كه گوش هايم كاملا از كار افتاده اند . هر وقت سرما ميخورم يا مثل العان آنفولانزا ميگيرم گوش هايم اينطور ميشود .

حاجي مي آيد و يك راست به صف منتهي به پذيرش مي پيوندد . از من هم ميخواهد روي صندلي هايي كه به مطب منتهي مي شوند بنشينم . دو صندلي مانده به آخر يك جاي خالي هست . كنار پيرزني كه انگار حال خوشي ندارد . مشغول تماشاي تلاش حاجي ميشوم . مدام سعي دارد دستش را كه چند دو هزار توماني در آن مچاله شده است وارد سوراخي كند كه در شيشه تعبيه كرده اند . جمعيت بيداد ميكند . مردي كه دختري جوان را بغل گرفته است سراسيمه وارد ميشود . مدام يا ابوالفض ..... مدام يا امام رضا . تا نميه راهرو پيش ميرود . به اين سو و آن سو مينگرد . گويي انتظار كمك فوري از هر كسي را دارد .

مرد : يكي كمك كنه ... داره ميميره ... يكي بياد كمك كنه .

به سمت پذيرش ميرود .

مرد : آقا تو رو امام هشتم راه بدين .

صدايي كه از جمعيت در مي آيد داغ دلش را تازه ميكند .

جمعيت : مگه نميبيني آقا جون . صفه .....

مرد : خيلي بي شرفين به خدا . يه پرستاري كسي نيس به دادم برسه ؟

و در انتهاي راهرو گم ميشود .

جمعيت پس از رفتن مرد : بي شرف خودتي و جد و آبادت . يارو فكر ميكنه فقط خودش مريض داره !!!!

حاجي مي آيد . با شماره ايي كه عدد پانصد و پنجاه و هشت را نشان ميدهد . بهت مرا كه ميبيند ميگويد نترس . همش پنجاه و هشتاس .

حاجي نگاهي به صف بي پايان پيش رو مي اندازد . و در يك لحظه تصميم خودش را ميگيرد

حاجي : پاشو بريم جلو در وايسيم .

من : كه چي بشه ؟ اين همه آدم كه واسه تشويق ما نوايسادن اينجا . اينا كه جلوتر از مان . !!!

حاجي : گيج خدا شماره ايي نيس كه . اينا همش كشكه . پاشو.

و خودش به سمت در مطب به راه مي افتد . رفتن اش را تماشا ميكنم . به نقطه ي از پيش تعيين شده كه ميرسد نگاهم ميكند . با سر اشاره ميكند كه بيا . مي روم .

ده پانزده نفري كه دم در ايستاده اند يكي در ميان بي حال و بي رمق اند . قشنگ معلوم است كدامشان بيمار است و كدامشان همراه . از هر پنج بيمار چهار تايشان زير دوازده سال سن دارند و عموما گريان و مضطرب . زن جواني كه دختركي گريان را به همراه دارد از جمعيت اجازه مي خواهد جلوتر از بقيه داخل شود . ميگويد حال دخترش خوب نيست . ميگويد تب دارد . جالب اينكه تنها كساني كه اجازه ي پيشروي ميدهند من و حاجي هستيم . دو نفري كه بي نوبت جلوتر از بقيه ايستاده اند . پسر جواني به حاجي معترض ميشود كه چرا نوبت را رعايت نميكند .

حاجي : نوبت كجا بود پسرجان. من شمارم پونصد و پنجاه و هشته . مال تو چنده شازده ؟

پسر جوان : چه خنده دار . ببين عمو من پونصد و پنجاه و يك ام . هفت نفر جلوتر از شما . حالا بكش كنار بذا باد بياد .

حاجي : درست حرف بزن احمق . احترام بزرگ تر حاليت نميشه ؟

من : حاجي بي خيال . بذا رد شه بره . فرقش همش دو دقيقه س

پسر جوان : نه آخه بي حساب ميگه . نميفهمه ..

من : چي ؟ جوجه ي محترم بهتره درست حرف بزني والي همين جا از همه چي نااميدت ميكنم . الاغ بيا برو تو بلكه زودتر درمون شي . بيا برو.

پسر جوان با غيظ نگاهم ميكند .

پسر جوان : بيچاره از سر و ساختت پيداس حالت خوش نيس . يه پخ نقش زمينت ميكنه . واسه همينه كه با بابات پا شدي اومدي . پس بي زحمت ساكت باش تا نوبتت بشه .

اين را ميگويد و داخل ميشود . حاجي نگاهم ميكند . پسر جوان راست ميگفت . من حتي به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . چه رسد به اينكه بخواهم با كسي درگير شوم . به هر حال بعد از چند دقيقه به شكلي كاملا اتفاقي وارد مطب ميشوم.

دكتر : بفرماييد بشينيد .

دكتر : خوب .

من : چي ؟

دكتر : چته ؟ چرا اومدي ؟

من : حالم خوب نيست . سرم داره منفجر ميشه . گلوم درد ميكنه . و تمام بدنم .

دكتر با تكه چوبي حلق ام را برنداز ميكند . دستي به پيشاني ام  ميكشد و شروع ميكند به نوشتن . ده ثانيه نمي گذرد كه با جمله ايي كوتاه مرخص مي شوم . به سلامت .

من : دكترجان ميخواستم بدونم يه وقت چيز بدي نباشه . اين آنفولانزا نوع آ يه وقت به كشتنمون نده .

دكتر : نه . چيزيت نيس . داروهاتو بخور و استراحت كن . همين .

از مطب كه خارج ميشوم حاجي راه را برايم باز ميكند . جمعيت فشار مي آورد .

حاجي : بده من نسخه رو . برو بشين تا بيام .

حاجي به سمت داروخانه بيمارستان ميرود . من هم جايي پيدا كرده ولو ميشوم . يك ربع مي گذرد . آمدن حاجي طول كشيده است . به سمت داروخانه ميروم . پيرمردي جلوي پايم بالا مي آورد. همراهش كه مرد جواني ست زير بغل اش را گرفته است .

مرد جوان : گندات بزنن . خدا منو مرگ بده از دست تو خلاص شم . مگه نگفتم تحمل كن تا دسشويي ؟ .

پرستاري نزديك ميشود .

پرستار : چيكار ميكنين آقا ؟ اه . بگيريد با اين كهنه پاك كنين زمين رو . مردم رد ميشن .

رد ميشوم . اطراف پنجره ي داروخانه باز هم شلوغ است . حاجي را ميبينم كه يك گوشه ايستاده است . دلم برايش ميسوزد .

من : اينجا وايسادي چرا ؟

حاجي : نسخه رو دادم منتظرم اسم بخونن . چرا اومدي ؟ بيا اين سوئيچ رو بگير برو بشين تو ماشين تا بيام . بخاري رو روشن كن گرم شه خراب شده . برو .

به حياط بيمارستان كه ميرسم احساس ميكنم حالم خوب شده است . تازه مي فهمم كه چقدر عرق كرده ام . نسيم سردي پيشاني ام را سر ميكند . به زحمت خودم را به ماشين ميرسانم . چند دقيقه ميگذرد تا بالاخره موفق به باز كردن در ميشوم . روي صندلي جابجا ميشوم و سرم را روي فرمان ميگذارم . با صداي برخورد دستي به شيشه به خودم مي آيم . زوج جواني ميخواهند كه شيشه را پايين بدهم .

زوج جوان : آقا در بست ؟

من : نه نوكرتم .

مرد : چي ميشه ما رو هم تا يه جايي ببري ؟ . صواب داره .

من : بله . صواب كه داره . اما من راننده نيستم عزيز جان . حالم خوش نيس . منتظر صاب ماشين ام .

در همين لحظه حاجي از راه ميرسد . با زوج جوان حرف ميزند و آنها سوار ميشوند . در راه باز ميكند . رو به من .

حاجي : چرا اينجا نشستي ؟ پاشو بشين رو اون يكي صندلي . حالت خوب نيستا . اين جاي رانندس .

و ميخندد . در لبخندش نوعي پيروزي ديده ميشود . رد كردن مشكلي بزرگ . داروها را دستم ميدهد . از در بيمارستان كه رد ميشويم احساس ميكنم از خواب هولناكي پر از كابوس بيدار شده ام .

Fri 6 Nov 2009 12:38 PM

افسرده شدی باز ؟

مي دانستم پس از اين باران ، پس ازين هواي ابري ، ......... بعد از رفتن بخار پنجره ، افسرده خواهم شد . هميشه همينطور مي شود . هميشه همينطور اتفاق مي افتد . من اين سوي پنجره ، به ريزش مداوم برگ هاي گردو خيره ميشوم و به اين فكر مي كنم كه نكند تا هميشه همينطور اتفاق بيفتد . البته آنقدر ها هم بد نيست . اما به هر حال من آدم تنوع طلبي هستم . حتي در مورد روند افسردگي .

يادم هست بچه كه بودم . هيچوقت دلم نميخواست چتر داشته باشم . يادم هست بزرگ تر كه شدم فهميدم اين خواسته ي خيلي ها بوده ..... و هست . نداشتن چتر . داشتن و نبود اجبار به گشودن . بستن چتر . بستن چتر زير باران . حتي از خيلي ها چيزهاي جالب تري شنيدم . رو به آسمان ماندن زير باران . با چشم هاي باز يا بسته . و يا دهان باز .... يا بسته . يكي ميگفت زير باران ذكر خواندن حال خوبي دارد . همصدا با باران . من اما سكوت را مي پسندم . و با تمام وجود گوش سپردن به ترانه ي بارش .... يا بارش ترانه !!!!

يكي ميگفت باز با اولين باران خسته شدي ؟؟ هنوز كه زود است . گفتم خسته نه . اما اين حال و هوا خستگي هم دارد . اما خستگي نه . مي پرسيد معلوم هست چه مي گويي ؟ ميگفتم نه .

هميشه به اين سادگي يادم ميرود ريش ام را اصلاح كنم . شبيه چه گوارا شده ايي . اين را از كساني شنيده ام . فكر ميكني اينطور بيشتر مورد توجه هستي ؟ اين را هم از كسي شنيده ام . توجه . مورد توجه واقع شدن چقدر مزه ميدهد . اما نه از طرف هر كسي . فقط يك نفر هست كه من تشنه ي توجه او هستم . اما توجه هم نه . شايد همين كه اجازه داشته باشم متوجه اش باشم كافي باشد . توجه يك طرفه . اين كلمه را زيادي تكرار كردم . از حوصله ي شنونده خارج است .

يك فيلم به دستم رسيده . سيماي زني در دوردست . يك بار تماشا كردم . دوست دارم بازهم تماشايش كنم . مثل فيلم پري . كه هر روز ميبينم و انگار بار اولم است هر بار. يادم هست خاكسترهاي زمان را هم دوست داشتم .

نوشتن ام كه طول ميكشد صفحه screen saver ميشود . تا چند وقت پيش يك آكواريوم قشنگ بود كه خودم ماهي هايش را دانه دانه انتخاب كرده بودم .ماهي هايي در سايز كوچك و رنگارنگ . هر روز هم به آنها غذا ميدادم . حالا اما يك صفحه ي سياه ساده است كه ناگهان روي نوشته ها را ميپوشاند . حوصله ي نوشتن ندارم . واقعا .  

Mon 2 Nov 2009 7:3 PM

باران و باد و بید

باد

بر حریر گیسوان باز بید

بی بهانه دست میکشید

بید هم به ناز

در میان بازوان باد

از حیای عامیانه

دست میکشید .

 

پی نوشت : چتر ها را بی دلیل باز نکنید . باران خوبیست . ازین گذشته . ممکن است باد چتر شما را مضروب کند . باران خوبیست . چترها را باز نکنید .

 

پی نوشت : حالا ما گفتیم چتر ها را باز نکنید . وانگهی سرماخوردگی احتمالی را گردن ما نگذارید . هر طور مایل اید اقدام کنید . باران خوبیست .

Sat 31 Oct 2009 9:55 AM

دم بریده ی سرگردان

موش : ببين پيرزن . تو هيچوقت دم نداشتي . برات قابل درك نيس كه من چه حالي هستم الان . قياسش هم برام سخته . انگار كن كه مثلا چه ميدونم كمرت شيكسته باشه نتوني درست راه بري . يا نه انگار كن يه مرض بدي گرفته باشي كه جداي از بديش مسخره هم باشه . بفهم حال منو خوب .

پيرزن : زبونتو گاز بگير حيوون كثيف . جونت در ميره يه دور از جون بگي ؟ . خوبه كارت پيش من گيره . اگر نه خدا ميدونست چطور تا ميكردي . خدا ديدتت كه اينجور انداخته تو كاسه ت بدبخت .

موش : اي بابا . والا به اين قبله قسم قصد بي حرمتي و بي نذاكتي تو كار نيس مادر . اگرم چيزي ازين صاب مرده به هيبت نيش ميزنه بيرون همش از درده . به قران كلاف ام . آخه قربون كرم ات من اين دم بريده رو كجا ببرم كه دستگيرم بشه جز تو . هيشكي كه نخ و سوزن تو بساط اش نيس كه . تازه اگرم باشه كه دست كار تو رو نداره مادر من . بيا و اين شب جمعه ايي در حق من فلك زده مادري كن و اين دم رو بدوز بره پي كارش . به اين قبله تا آخر عمر دوعات ميكنم . خير ببيني .

پيرزن : آخه چطور حاليت كنم ننه . والا بلا به همون قبله ايي كه چپ و راست قسمم ميدي پشم و نخ نمونده توي بساط ام . اينام كه ميبيني امانته بايد زود بريسم بدم به صاحابش . عوض اينكه وايسي اينجا اعصاب منو و خودت رو خورد كني همت كن برو از يه صاب مرده ايي نخ و پشم بگير عزيز جان . شوما پشم هم بياري من ميريسم نخ ميكنم ميدوزم دم ات رو ديگه چي ؟ . بازم حرفيه ؟

موش : چي بگم والا . چاره چيه . پس اجالتا اين دم پيش شما باشه تا من برم يه بزي بره ايي چيزي پيدا كنم رو بزنم بلكه حاجت گرفتم . باشه مادر بزرگ ؟

پيرزن : باشه . بذا همينجا پيش تنور و جلدي برگرد كه من اگه دراز كشيدم بيدار شدنم با خداس . برو خدا به همرات . .........

" قسمتي از داستان موش دم بريده – به قلم ابو اسحاق تفنن گاوخوني// سده ي پانزدم هجري "

Mon 26 Oct 2009 11:13 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده