بی دل
آمدي
برايم نوشتي
مواظب خودت باش
تمام خودم را مواظب بودم
جز اين دل
كه قرار بود تو مراقبش باشي
و حالا نيست
بي تو
دلي
در دلم
پی نوشت :
بی تو مهتاب شبی .....
آمدي
برايم نوشتي
مواظب خودت باش
تمام خودم را مواظب بودم
جز اين دل
كه قرار بود تو مراقبش باشي
و حالا نيست
بي تو
دلي
در دلم
پی نوشت :
بی تو مهتاب شبی .....

مي كوبند
سر شكسته تر از پيش
بر بدنه ي اين كشتي
امواج نا گريز
بر افراشته
در دستان باد
بادبان
كشتي
در دستان دريا .
ماموت زخمی
بر آتش هزاره ی زوال
می میرد
یادمان دیروز
من
خروس های این دهکده را
از یاد نخواهم برد
به وقت جنگ های عاشقانه
با بوسه های تو سرگرم تا به صبح
بی اعتنا به شب
دارم به لب ترانه ی وصلی شنیدنی
زیرا لبان تو
پر شور و پر شرر
چون غنچه ی گل سرخی ست چیدنی
گرمای بوسه ات
طعم تب تندی ست ماندگار
یا چون حلاوتی ست
خوش طعم و دلهره دار و چشیدنی
با بوسه های تو دلگرم تا صبح
بی اعتنا
به شب سرد روبرو
آواز دلکشی از وصل بر لبم
می بوسم ات
به طریق می و سبو
تا صبح حالا من
همرنگ خنده ی مهتاب
روبراست
آغوش و بوسه ات
سر طراوت این حال و این هواست .......
پی نوشت : لبش می بوسم و سر می کشم می – به آب زندگانی برده ام پی
پی نوشت 2 : هیچ خبری نیست .
از حياط بيمارستان پيدا بود داخل چه خبر است . از جمعيتي كه دم در اورژانس ايستاده بودند و ماشين هايي كه دوبل پارك شده بود .
حاجي : يا خدا . تو پياده شو من جا پارك پيدا كنم .
پياده مي شوم و به سمت ورودي مي روم . ازپشت درب شيشه ايي همه چيز معلوم است . جماعتي كه با مسئول شماره دهي سر و كله ميزنند . مكاني كه هم شماره ميدهد هم به اصلاح پذيرش است . و صندلي هايي مملو از آدم بي حال كه به مطب ختم ميشود . اسم خدا را مي آورم و داخل مي شوم . همانجا نزديك پذيرش مي مانم تا حاجي پيدايش شود . چند نفري به بالاي سرم خيره شده اند . كنجكاو چند قدم جلو ميروم تا آن سمت را ببينم . تلويزيون بزرگي ست كه فوتبال نوجوانان را پخش ميكند . صدايش را به خاطر بيماران كم كرده اند . من هم كه گوش هايم كاملا از كار افتاده اند . هر وقت سرما ميخورم يا مثل العان آنفولانزا ميگيرم گوش هايم اينطور ميشود .
حاجي مي آيد و يك راست به صف منتهي به پذيرش مي پيوندد . از من هم ميخواهد روي صندلي هايي كه به مطب منتهي مي شوند بنشينم . دو صندلي مانده به آخر يك جاي خالي هست . كنار پيرزني كه انگار حال خوشي ندارد . مشغول تماشاي تلاش حاجي ميشوم . مدام سعي دارد دستش را كه چند دو هزار توماني در آن مچاله شده است وارد سوراخي كند كه در شيشه تعبيه كرده اند . جمعيت بيداد ميكند . مردي كه دختري جوان را بغل گرفته است سراسيمه وارد ميشود . مدام يا ابوالفض ..... مدام يا امام رضا . تا نميه راهرو پيش ميرود . به اين سو و آن سو مينگرد . گويي انتظار كمك فوري از هر كسي را دارد .
مرد : يكي كمك كنه ... داره ميميره ... يكي بياد كمك كنه .
به سمت پذيرش ميرود .
مرد : آقا تو رو امام هشتم راه بدين .
صدايي كه از جمعيت در مي آيد داغ دلش را تازه ميكند .
جمعيت : مگه نميبيني آقا جون . صفه .....
مرد : خيلي بي شرفين به خدا . يه پرستاري كسي نيس به دادم برسه ؟
و در انتهاي راهرو گم ميشود .
جمعيت پس از رفتن مرد : بي شرف خودتي و جد و آبادت . يارو فكر ميكنه فقط خودش مريض داره !!!!
حاجي مي آيد . با شماره ايي كه عدد پانصد و پنجاه و هشت را نشان ميدهد . بهت مرا كه ميبيند ميگويد نترس . همش پنجاه و هشتاس .
حاجي نگاهي به صف بي پايان پيش رو مي اندازد . و در يك لحظه تصميم خودش را ميگيرد
حاجي : پاشو بريم جلو در وايسيم .
من : كه چي بشه ؟ اين همه آدم كه واسه تشويق ما نوايسادن اينجا . اينا كه جلوتر از مان . !!!
حاجي : گيج خدا شماره ايي نيس كه . اينا همش كشكه . پاشو.
و خودش به سمت در مطب به راه مي افتد . رفتن اش را تماشا ميكنم . به نقطه ي از پيش تعيين شده كه ميرسد نگاهم ميكند . با سر اشاره ميكند كه بيا . مي روم .
ده پانزده نفري كه دم در ايستاده اند يكي در ميان بي حال و بي رمق اند . قشنگ معلوم است كدامشان بيمار است و كدامشان همراه . از هر پنج بيمار چهار تايشان زير دوازده سال سن دارند و عموما گريان و مضطرب . زن جواني كه دختركي گريان را به همراه دارد از جمعيت اجازه مي خواهد جلوتر از بقيه داخل شود . ميگويد حال دخترش خوب نيست . ميگويد تب دارد . جالب اينكه تنها كساني كه اجازه ي پيشروي ميدهند من و حاجي هستيم . دو نفري كه بي نوبت جلوتر از بقيه ايستاده اند . پسر جواني به حاجي معترض ميشود كه چرا نوبت را رعايت نميكند .
حاجي : نوبت كجا بود پسرجان. من شمارم پونصد و پنجاه و هشته . مال تو چنده شازده ؟
پسر جوان : چه خنده دار . ببين عمو من پونصد و پنجاه و يك ام . هفت نفر جلوتر از شما . حالا بكش كنار بذا باد بياد .
حاجي : درست حرف بزن احمق . احترام بزرگ تر حاليت نميشه ؟
من : حاجي بي خيال . بذا رد شه بره . فرقش همش دو دقيقه س
پسر جوان : نه آخه بي حساب ميگه . نميفهمه ..
من : چي ؟ جوجه ي محترم بهتره درست حرف بزني والي همين جا از همه چي نااميدت ميكنم . الاغ بيا برو تو بلكه زودتر درمون شي . بيا برو.
پسر جوان با غيظ نگاهم ميكند .
پسر جوان : بيچاره از سر و ساختت پيداس حالت خوش نيس . يه پخ نقش زمينت ميكنه . واسه همينه كه با بابات پا شدي اومدي . پس بي زحمت ساكت باش تا نوبتت بشه .
اين را ميگويد و داخل ميشود . حاجي نگاهم ميكند . پسر جوان راست ميگفت . من حتي به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . چه رسد به اينكه بخواهم با كسي درگير شوم . به هر حال بعد از چند دقيقه به شكلي كاملا اتفاقي وارد مطب ميشوم.
دكتر : بفرماييد بشينيد .
دكتر : خوب .
من : چي ؟
دكتر : چته ؟ چرا اومدي ؟
من : حالم خوب نيست . سرم داره منفجر ميشه . گلوم درد ميكنه . و تمام بدنم .
دكتر با تكه چوبي حلق ام را برنداز ميكند . دستي به پيشاني ام ميكشد و شروع ميكند به نوشتن . ده ثانيه نمي گذرد كه با جمله ايي كوتاه مرخص مي شوم . به سلامت .
من : دكترجان ميخواستم بدونم يه وقت چيز بدي نباشه . اين آنفولانزا نوع آ يه وقت به كشتنمون نده .
دكتر : نه . چيزيت نيس . داروهاتو بخور و استراحت كن . همين .
از مطب كه خارج ميشوم حاجي راه را برايم باز ميكند . جمعيت فشار مي آورد .
حاجي : بده من نسخه رو . برو بشين تا بيام .
حاجي به سمت داروخانه بيمارستان ميرود . من هم جايي پيدا كرده ولو ميشوم . يك ربع مي گذرد . آمدن حاجي طول كشيده است . به سمت داروخانه ميروم . پيرمردي جلوي پايم بالا مي آورد. همراهش كه مرد جواني ست زير بغل اش را گرفته است .
مرد جوان : گندات بزنن . خدا منو مرگ بده از دست تو خلاص شم . مگه نگفتم تحمل كن تا دسشويي ؟ .
پرستاري نزديك ميشود .
پرستار : چيكار ميكنين آقا ؟ اه . بگيريد با اين كهنه پاك كنين زمين رو . مردم رد ميشن .
رد ميشوم . اطراف پنجره ي داروخانه باز هم شلوغ است . حاجي را ميبينم كه يك گوشه ايستاده است . دلم برايش ميسوزد .
من : اينجا وايسادي چرا ؟
حاجي : نسخه رو دادم منتظرم اسم بخونن . چرا اومدي ؟ بيا اين سوئيچ رو بگير برو بشين تو ماشين تا بيام . بخاري رو روشن كن گرم شه خراب شده . برو .
به حياط بيمارستان كه ميرسم احساس ميكنم حالم خوب شده است . تازه مي فهمم كه چقدر عرق كرده ام . نسيم سردي پيشاني ام را سر ميكند . به زحمت خودم را به ماشين ميرسانم . چند دقيقه ميگذرد تا بالاخره موفق به باز كردن در ميشوم . روي صندلي جابجا ميشوم و سرم را روي فرمان ميگذارم . با صداي برخورد دستي به شيشه به خودم مي آيم . زوج جواني ميخواهند كه شيشه را پايين بدهم .
زوج جوان : آقا در بست ؟
من : نه نوكرتم .
مرد : چي ميشه ما رو هم تا يه جايي ببري ؟ . صواب داره .
من : بله . صواب كه داره . اما من راننده نيستم عزيز جان . حالم خوش نيس . منتظر صاب ماشين ام .
در همين لحظه حاجي از راه ميرسد . با زوج جوان حرف ميزند و آنها سوار ميشوند . در راه باز ميكند . رو به من .
حاجي : چرا اينجا نشستي ؟ پاشو بشين رو اون يكي صندلي . حالت خوب نيستا . اين جاي رانندس .
و ميخندد . در لبخندش نوعي پيروزي ديده ميشود . رد كردن مشكلي بزرگ . داروها را دستم ميدهد . از در بيمارستان كه رد ميشويم احساس ميكنم از خواب هولناكي پر از كابوس بيدار شده ام .
مي دانستم پس از اين باران ، پس ازين هواي ابري ، ......... بعد از رفتن بخار پنجره ، افسرده خواهم شد . هميشه همينطور مي شود . هميشه همينطور اتفاق مي افتد . من اين سوي پنجره ، به ريزش مداوم برگ هاي گردو خيره ميشوم و به اين فكر مي كنم كه نكند تا هميشه همينطور اتفاق بيفتد . البته آنقدر ها هم بد نيست . اما به هر حال من آدم تنوع طلبي هستم . حتي در مورد روند افسردگي .
يادم هست بچه كه بودم . هيچوقت دلم نميخواست چتر داشته باشم . يادم هست بزرگ تر كه شدم فهميدم اين خواسته ي خيلي ها بوده ..... و هست . نداشتن چتر . داشتن و نبود اجبار به گشودن . بستن چتر . بستن چتر زير باران . حتي از خيلي ها چيزهاي جالب تري شنيدم . رو به آسمان ماندن زير باران . با چشم هاي باز يا بسته . و يا دهان باز .... يا بسته . يكي ميگفت زير باران ذكر خواندن حال خوبي دارد . همصدا با باران . من اما سكوت را مي پسندم . و با تمام وجود گوش سپردن به ترانه ي بارش .... يا بارش ترانه !!!!
يكي ميگفت باز با اولين باران خسته شدي ؟؟ هنوز كه زود است . گفتم خسته نه . اما اين حال و هوا خستگي هم دارد . اما خستگي نه . مي پرسيد معلوم هست چه مي گويي ؟ ميگفتم نه .
هميشه به اين سادگي يادم ميرود ريش ام را اصلاح كنم . شبيه چه گوارا شده ايي . اين را از كساني شنيده ام . فكر ميكني اينطور بيشتر مورد توجه هستي ؟ اين را هم از كسي شنيده ام . توجه . مورد توجه واقع شدن چقدر مزه ميدهد . اما نه از طرف هر كسي . فقط يك نفر هست كه من تشنه ي توجه او هستم . اما توجه هم نه . شايد همين كه اجازه داشته باشم متوجه اش باشم كافي باشد . توجه يك طرفه . اين كلمه را زيادي تكرار كردم . از حوصله ي شنونده خارج است .
يك فيلم به دستم رسيده . سيماي زني در دوردست . يك بار تماشا كردم . دوست دارم بازهم تماشايش كنم . مثل فيلم پري . كه هر روز ميبينم و انگار بار اولم است هر بار. يادم هست خاكسترهاي زمان را هم دوست داشتم .
نوشتن ام كه طول ميكشد صفحه screen saver ميشود . تا چند وقت پيش يك آكواريوم قشنگ بود كه خودم ماهي هايش را دانه دانه انتخاب كرده بودم .ماهي هايي در سايز كوچك و رنگارنگ . هر روز هم به آنها غذا ميدادم . حالا اما يك صفحه ي سياه ساده است كه ناگهان روي نوشته ها را ميپوشاند . حوصله ي نوشتن ندارم . واقعا .
بر حریر گیسوان باز بید
بی بهانه دست میکشید
بید هم به ناز
در میان بازوان باد
از حیای عامیانه
دست میکشید .
پی نوشت : چتر ها را بی دلیل باز نکنید . باران خوبیست . ازین گذشته . ممکن است باد چتر شما را مضروب کند . باران خوبیست . چترها را باز نکنید .
پی نوشت : حالا ما گفتیم چتر ها را باز نکنید . وانگهی سرماخوردگی احتمالی را گردن ما نگذارید . هر طور مایل اید اقدام کنید . باران خوبیست .
موش : ببين پيرزن . تو هيچوقت دم نداشتي . برات قابل درك نيس كه من چه حالي هستم الان . قياسش هم برام سخته . انگار كن كه مثلا چه ميدونم كمرت شيكسته باشه نتوني درست راه بري . يا نه انگار كن يه مرض بدي گرفته باشي كه جداي از بديش مسخره هم باشه . بفهم حال منو خوب .
پيرزن : زبونتو گاز بگير حيوون كثيف . جونت در ميره يه دور از جون بگي ؟ . خوبه كارت پيش من گيره . اگر نه خدا ميدونست چطور تا ميكردي . خدا ديدتت كه اينجور انداخته تو كاسه ت بدبخت .
موش : اي بابا . والا به اين قبله قسم قصد بي حرمتي و بي نذاكتي تو كار نيس مادر . اگرم چيزي ازين صاب مرده به هيبت نيش ميزنه بيرون همش از درده . به قران كلاف ام . آخه قربون كرم ات من اين دم بريده رو كجا ببرم كه دستگيرم بشه جز تو . هيشكي كه نخ و سوزن تو بساط اش نيس كه . تازه اگرم باشه كه دست كار تو رو نداره مادر من . بيا و اين شب جمعه ايي در حق من فلك زده مادري كن و اين دم رو بدوز بره پي كارش . به اين قبله تا آخر عمر دوعات ميكنم . خير ببيني .
پيرزن : آخه چطور حاليت كنم ننه . والا بلا به همون قبله ايي كه چپ و راست قسمم ميدي پشم و نخ نمونده توي بساط ام . اينام كه ميبيني امانته بايد زود بريسم بدم به صاحابش . عوض اينكه وايسي اينجا اعصاب منو و خودت رو خورد كني همت كن برو از يه صاب مرده ايي نخ و پشم بگير عزيز جان . شوما پشم هم بياري من ميريسم نخ ميكنم ميدوزم دم ات رو ديگه چي ؟ . بازم حرفيه ؟
موش : چي بگم والا . چاره چيه . پس اجالتا اين دم پيش شما باشه تا من برم يه بزي بره ايي چيزي پيدا كنم رو بزنم بلكه حاجت گرفتم . باشه مادر بزرگ ؟
پيرزن : باشه . بذا همينجا پيش تنور و جلدي برگرد كه من اگه دراز كشيدم بيدار شدنم با خداس . برو خدا به همرات . .........
" قسمتي از داستان موش دم بريده – به قلم ابو اسحاق تفنن گاوخوني// سده ي پانزدم هجري "








