نصف النهار گمشده

آیه های کپی رایتی

آنگاه قهوه سرد شد

و ژاکلین برای همیشه رفت

و پیرمرد ها فیلم ها را دیدند

و پیرزن ها ژاکت ها را پوشیدند

و تام زان پس گربه ها را به خانه اش نپذیرفت

راین در تمام شهرهای عروسکی

پیوسته در تکامل طغیان بود

و مرینوس ها ادامه ی خود را

در چشیدن نشخوار رها کردند

دیگر کتی به عشق نیندیشید

دیگر جیمی به فتح نیندیشید

و دیگر هیچ ساکسونی

هیچ گاوی را ندوشید

در قاب های سلطنتی دریوزگی به دنیا آمد

شش ، بوی دود و توتون می داد

کشتزار های خشخاش با آن مترسک های مضطرب

انبوه پر تحرک سربازان را

به آغوش کشیدند

زمان مرده بود

و فردا در تقویم رسمی

مفهوم مضحک سانسور شده ایی داشت

بیچاره جیب برها

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار دستبرد هاشان

از خیابانی به خیابان دیگر می رفتند

و میل خوشایند رستگاری

ارواح دور و گم شده شان را

به بازی گرفته بود ...

 

 

Fri 14 May 2010 4:59 PM

زن های گردویی

درخت های گردو امسال ثمر ندادن . امسال شاید تایم استراحت اوناس . مثه زنایی که بعد از سالها بچه داری دلتنگ تایمی واسه استراحت ان . اما باز مشکلات هست . بیماری و کهولت سن ، نق نق بچه ها که حالا بزرگ شدن ، مسئولیت های نوظهور مثه مادر بزرگ خوبی بودن واسه نوه ها .....درخت های گردو هم امسال آفت زده شدن . به خاطر ثمر ندادن خوب آبیاری نمیشن . و دیگه اینکه باید وزن تاب بچه ها رو رو شاخه هاشون تاب بیارن . گردو ها زن های خسته ی روزگار من ان .

Sat 8 May 2010 3:7 PM

توت های خوشحال

یه درخت توت ؛ کنار یه خونه ، توی مسیری که هر روز می گذرم . هر روز ، به تعداد از دونه های توت می ریزه پای درخت  و له میشه زیر پای عابرا و چرخ وسایل نقلیه . اون توت ها واقعا بدشانس هستن . چون با همه ی رسیده گی و خوشمزگی شون ، سرنوشت پوچی در انتظارشونه .

من گاهی خم میشم و تعدادی ازونا رو ورمیدارم . اونها خوشحال ان .

یه پیرمرد کمی اونطرف تر ، در خونه ش میشینه و اوقات میگذرونه . اون اوایل به شکل تمسخر آمیزی به توت ورچینی من از زمین نیگا میکرد . اما بعد از مدتی ... پیرمرد هم یادگرفت که اون توت ها سالم و خوشمزن .

حالا من باز هم ازون مسیر میگذرم . تا مدت ها خواهم تونست از پای اون درخت توت وردارم . پیرمرد هم همینطور . ما هر دو خوشحال میشیم . توت ها و درخت هم همینطور .

Sat 8 May 2010 12:29 AM

ضیافت باران

 

هراس من از پنجره بود

و منظره ی باغ

که نیمه شب چشمان ات را

به ضیافت باران می برد

 

پی نوشت : گاهی .... جرقه ای

Wed 5 May 2010 3:45 AM

مرز جنون

نشسته ام سر راه ات کنار مرز جنون

و حدس میزنم از من

گذشته ای

اکنون ....

Tue 27 Apr 2010 4:24 PM

در آمیختن... شاملو...

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.

از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
***
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.

برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم...

Mon 26 Apr 2010 3:38 PM

سردرد

احساس سر درد به سمت آشپزخانه ميكشاندم . به دست بوسي سماوري خاموش . روشن اش مي كنم و قوري سرد را با لاشه چاي هاي نرم و بي رمق اش به آب مي سپارم . بايد به حياط بروم . به ميزباني بلوط و سايه . غنچه هاي باغچه ي پدري در آفتاب نيمروز جلوه گري ميكنند . سر درد ام را به تخت و گليم ميسپارم . و گوش هايم را به هاي و هوي كودكان كوچه .

لختي ميگذرد . در اعماق ذهن ام موتور سواري تك چرخ ميزند . چشم ميگشايم . آسمان لاي شاخه ها هنوز آبي ست . به خانه باز ميگردم . آشپزخانه صدايم ميزند . سماور خاموش است . كسي اينجا از خود با چاي دم كشيده پذيرايي كرده است . ...

Wed 21 Apr 2010 10:55 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده