فریاد کشتی ها - امیرحسین تیکنی

وقتی دریا ، لیوان لیوان از چشمان تو پر میشد
من در داغی ظهر خلیجی دور افتاده پرسه می زدم
در تابستانی گم
که جز ملاحان پیر ، هیچکس انتظارش را نداشت
وقتی دریا از پشت هزار دستمال چهارخانه ات سر رفت
من هر لحظه بیشتر به تنپوش زنگار بسته ی خود شک می کردم
هیچ بادی برایم باد نبود
هیچ موجی ، موج نبود
وقتی دریا در و دیوار خانه ات را شکست و به خیابان ریخت
ملاحان پیر پاکتهای سیگار و بطری های شرابشان را به دریا پرتاب کردند
و تمام مصیبت های پیشرو را لعنت فرستادند
وقتی دریا زیر منفذهای پوستت فرو رفت
تو در هیبت نهنگی غمگین درآمدی
که دیگر به هیچ افسانه ای باور نداشت
بوی خزه ات به ابرها رسیده بود
جلبکهای تن ات ، کمرم را محاصره کرده بودند
و سبزینه هایی از تو بر ناخن هایم رسته بود
وقتی دریا با هر نفست به آسمان می گریخت
من فریاد زدم
شاید تمامی کشتی ها فریاد زدند
تمامی خیابان هایی که از آنها عبور کرده بودی ، فریاد زدند
تمام پرنده هایی که روزی عاشق ات بودند ، فریاد زدند
تو از دریا نیز می گریختی
فریادهای ما ، فریاد نبود
در باد و موج گم شده بود.
میان ذرات آب ، لابه لای خزه ها و جلبکها
هنوز سلول های سرگردان نهنگ تنهایی ات پرسه می زنند
و اندام زنگار بسته ی کشتی من را قاتل خطاب می کنند . . .
شعر : امیرحسین تیکنی
پ . ن : امیرحسین تیکنی شاعر خوب اصفهانی کارهای زیبایی از این دست رو ، ی مدت پیش در کتابی با نام آواز دست جمعی ملاحان گمشده روانه بازار کرد . برای آشنایی بیشتر با او به وبلاگش سری بزنین.








