نصف النهار گمشده

پرنده می شویم


شعری از امیرحسین تیکنی

تقدیم به :

                 پرنسس چشم بادامی !


 

 

 

 

نیلوفری

از گیسوان تو را

بچه گانه دزدیدم

فهمیدی

و چراغ های شهر به یکباره روشن شد

پله ها را بارها طی کردم

خیابان های باریک باب البحرین را

چندین بار دویدم

پیراهن نازکم خیس از باران بود

ابرهای سالیان دور

به زمان نزدیک می شدند

باد بوی وحشی برهنه ای داشت

و نیلوفران کبود

بر دست های روسپیان

بوسه می زدند

عابری

چتری شکسته به من هدیه داد

و سایه وار از کنارم گذشت

 

 

وادار به راه رفتن بودم

پایم قرار تو بود.

 

 

ابراهیم راننده می گفت

ان شاءا... پرنده می شویم

من در ذهنم به دنبال اسم قصه ای می گشتم

                                و هرگز نیافتم

 

کسی را صدا نزده بودم

اما فضا پر از کلمات من بود

 

شب را با ترانه ای زیبا سپری کردم


I'M READY TO FLY
I'M READY TO FLY

خندیدی از آن بالا

           از آن بالا

 

و من گریستم

خوابیدم

زیر بته ها

دریافتم زیباتر از تمامی واژه ها

عطری ست که مرا سرگردان می کند .

 

امیرحسین تیکنی / منامه – خرداد 85


http://upload7.ir/images/11807493745803690065.jpg




پی نوشت :

دارم یخ می زنم بی تو ، تا فرصت هس، آخه برگرد!

تو این سرمای تنهایی ، نمی شه حفظ ظاهر کرد !

Tue 14 May 2013 9:40 PM

ای برادر کجایی ؟

ای الهه ی الهام

آواز بخوان

داستان آن مرد چیره دست را بگو

که در ستیزه جویی تبهر کاملی داشت 

یک سرگردان

یک مبارز

            که می خواهد برای همیشه

                                                برنده باشد!


" متن ابتدایی فیلم ای برادر کجایی "


آهنگ زیبایی از فیلم :

دانلود


http://upload7.ir/images/45523441157738991343.jpg




پی نوشت :

دیالوگ زیبایی از فیلم

اورت:"فکر می کنم سختی روزگار رنگ همه رو پرونده. همه دارن دنبال جواب می گردن".

Sat 11 May 2013 11:28 AM

پرواز در کنار ابرها


تقدیم به زهرا


تابستان زیر شکم مرغ ها بود

با گلوله های برف

و مادر برای فصلی گمشده

دانه می پاشید

در نصف النهاری که من و تو

بی خبر از تبانی قاصدک و باد

بر دشت های دلتنگی

قدم زدیم !




http://upload.tehran98.com/img1/3fs7ewfwdlhjpe1fjfh.jpg

دانلود موزیک Flying Alongside The Clouds

از گروه Metro-14

سال انتشار: ۲۰۱۲

سبک: Electronic Rock – Trip Hop

اعضای گروه:
Arash Akbari
Shahed Alizadeh
Ebrahim Sheykh Abbasi
Taha Banihashemi
Saha Esbati

با تشکر از سایت http://1.rockdl.pro


برای دانلود کلیک کنید


Tue 7 May 2013 3:13 PM

خداحافظ اسطوره





وقتی رفت ، یه قطره اشک
                                   از شهر چشماش
                                                        جاری بود

همونم
           ازش گرفتن
                           آخه یادگاری بود ...





پی نوشت : ببخش آقا مهدی ، ببخش

Sun 5 May 2013 11:4 PM

سکانس ناب


قسمتی از فیلمنامه روزی روزگاری 

 

پیرمرد روی یک تکه سنگ نشسته است و چپق اش را چاق می کند

مراد بیگ وارد می شود

پیرمرد: دوستت رفت ؟ ( چند پک می زند)

.

.

.

پیرمرد : دوست خوبی بود ؟

مراد بیگ متوجه زخمی کهنه ، پشت پنجه دست راست پیرمرد میشود .

مراد بیگ: دستت چش شده ؟

پیرمرد : تو جواب منو دادی که من جوابتو بدم ؟

.

.

پیرمرد : شنوفتم با هم اختلافتون شد . سرچی با هم دعوا کردین ؟

مراد بیگ : کی گفت ؟

پیرمرد : نمی دونم ، اون پیرمرده ....رفیقت ، اسمش چیه ؟صفره ؟

مراد بیگ : صفربیک بیجا کرد . غلط کرد که گفت .

پیرمرد (چند پک میزند) : بشین پهلو من ، میخوام بات حرف بزنم .

مراد بیگ : ببین پیرمرد ، من اگه میخواستم نصیحت بشنوفم پدربزرگم هنوز زندس ،میموندم پیش اون .

پیرمرد ( با پوزخند ) : یعنی تو انقد صاف و ساده ای که ، منو بابابزرگتو قد هم می بینی ؟

مراد بیگ : مگه تو کی هستی ؟ اصلا تو چیکاره ای اومدی اینجا داری از آدمای من حرف می کشی ؟

پیرمرد ( غمگین چند پک پشت سر هم میزند  .... خنده ای تلخ .... سر میجنباند ..... و چند پک عصبی دیگر ) : قلی خان ، دزد بود ، خان نبود . لابد تو هم اسمشو شنوفتی . وقتی سن و سال تو بود ، به خودش گف تا آخر عمرم ، ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم ؟ با همین یک حرف پای جونش وایساد و ، هزارتا قافله رو لخت کرد . آخر عمری پشت دستشو داغ زدو ( چند پک ) به خودش گفت ؛ هزارتات تموم شد ، حالا ببینم ، عرضه ش رو داری تنهایی ، یک قافله رو سالم برسونی مقصد ؟ نشد ( با غصه ایی عمیق ) نشد ! . نتونست و مشغول الذمه خودش شد . ( رو به مراد بیگ ) تقاص از این بدتر ؟؟ ( چند پک عمیق ).

مراد بیگ : تو قلی خانی ؟ ( با تعجب ) هان ؟ ... توقلی خانی ؟؟ تو قلی خانی ؟ ( به شانه اش میزند ) قلی خان ! ( تکانش میدهد – پیرمرد نشسته از دنیا رفته است – به صورت پیرمرد نزدیک میشود و نگاه مات به سمت روبرویش را تعقیب می کند ، دشت و کو ه در دور دست، صدای پرنده ، تپه ماهور ،جاده ایی دور که سواری در آن دور می شود ، مراد بیگ بسته ایی را که روی زانوان پیرمرد است باز میکند ، یک تپانچه دولول  . مراد بیگ دولول را با دو زخم کف دست راست پیرمرد مطابقت می دهد .

صفربیگ با سیگاری بر لب آمده و با بی تفاوتی نزدیک جسد میخکوب شده پیرمرد می نشیند .

مراد بیگ : برو ازشون بپرس ببین این خالوها هرکدوم چقد از دست دادن عوضشو بهشون جنس بده رونشون کن برن .

صفربیگ  : هه ، پرسیدم ، خیلی مال از دست دادن . باید هرچی داریم بهشون بدیم .

مراد بیگ : عیب نداره ، بهشون بده . بگو این رفیقشونم مرده بیان ورش دارن ببرن .

صفربیگ با تعجب : قلی خان مرد ؟!!!! ( از ته دل می خندد و بر زانو می کوبد ) .

مراد بیگ با بهت و عصبانیت : کی شناختیش ؟ ..... کی شناختیش ؟؟

صفربیگ با خنده : کی شناختم ؟همون وقت تا دیدمش ، دیدم خودشه . جوونیام یوخت آدمش بودم . با همون .... بود که ، پیرارسال نعششو تو دخمه های بالای ایی کوه ها پیدا کردیم . یادته ؟.

مراد بیگ: چرا به من نگفتی ؟ شناختیش از من قایم اش کردی ؟

صفربیگ : هه ، 60 ساله رو زمین کسی قلی خان رو لو نداده . من لو بدم ؟ حالام اگه نمرده بود ، مگه می گفتم ؟ های ، اینا رو که تو هنو نمی دونی . نه عمو ، بالاخره هرکاری یک راه و رسمی داره . ( مراد بیگ تپانچه را به صفربیگ داده ، می رود . صفر بیگ هم می رود ...) .







Fri 26 Apr 2013 10:19 PM

فلسفه

درنگ ات برای چیست ؟

باران هم که بارید

می توانی مثل همیشه خیس

وانمود کنی به فراموشی چتری که نیست

به تایید نظریه ای که می گوید دنیا

درست موازی موهای تو -در طوفان

با رنگ های روشن ، سالسا می رقصد

و ما فقط باید تا غروب

به بخار پنجره بیاندیشیم

به بسته شدن چتری ، آن سوی کافه دلمار

و شومینه را

اگر پشت در باشی

هیزمی دیگر میهمان کنیم !



Sun 21 Apr 2013 12:14 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده