قسمتی از فیلمنامه روزی روزگاری
پیرمرد روی یک تکه سنگ نشسته است و چپق اش را
چاق می کند
مراد بیگ وارد می شود
پیرمرد: دوستت رفت ؟ ( چند پک می زند)
.
.
.
پیرمرد : دوست خوبی بود ؟
مراد بیگ متوجه زخمی کهنه ، پشت پنجه دست راست
پیرمرد میشود .
مراد بیگ: دستت چش شده ؟
پیرمرد : تو جواب منو دادی که من جوابتو بدم ؟
.
.
پیرمرد : شنوفتم با هم اختلافتون شد . سرچی با
هم دعوا کردین ؟
مراد بیگ : کی گفت ؟
پیرمرد : نمی دونم ، اون پیرمرده ....رفیقت ،
اسمش چیه ؟صفره ؟
مراد بیگ : صفربیک بیجا کرد . غلط کرد که گفت .
پیرمرد (چند پک میزند) : بشین پهلو من ، میخوام
بات حرف بزنم .
مراد بیگ : ببین پیرمرد ، من اگه میخواستم نصیحت
بشنوفم پدربزرگم هنوز زندس ،میموندم پیش اون .
پیرمرد ( با پوزخند ) : یعنی تو انقد صاف و ساده
ای که ، منو بابابزرگتو قد هم می بینی ؟
مراد بیگ : مگه تو کی هستی ؟ اصلا تو چیکاره ای
اومدی اینجا داری از آدمای من حرف می کشی ؟
پیرمرد ( غمگین چند پک پشت سر هم میزند .... خنده ای تلخ .... سر میجنباند ..... و چند
پک عصبی دیگر ) : قلی خان ، دزد بود ، خان نبود . لابد تو هم اسمشو شنوفتی . وقتی
سن و سال تو بود ، به خودش گف تا آخر عمرم ، ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو
لخت کنم ؟ با همین یک حرف پای جونش وایساد و ، هزارتا قافله رو لخت کرد . آخر عمری
پشت دستشو داغ زدو ( چند پک ) به خودش گفت ؛ هزارتات تموم شد ، حالا ببینم ، عرضه
ش رو داری تنهایی ، یک قافله رو سالم برسونی مقصد ؟ نشد ( با غصه ایی عمیق ) نشد !
. نتونست و مشغول الذمه خودش شد . ( رو به مراد بیگ ) تقاص از این بدتر ؟؟ ( چند
پک عمیق ).
مراد بیگ : تو قلی خانی ؟ ( با تعجب ) هان ؟ ...
توقلی خانی ؟؟ تو قلی خانی ؟ ( به شانه اش میزند ) قلی خان ! ( تکانش میدهد –
پیرمرد نشسته از دنیا رفته است – به صورت پیرمرد نزدیک میشود و نگاه مات به سمت
روبرویش را تعقیب می کند ، دشت و کو ه در دور دست، صدای پرنده ، تپه ماهور ،جاده
ایی دور که سواری در آن دور می شود ، مراد بیگ بسته ایی را که روی زانوان پیرمرد است
باز میکند ، یک تپانچه دولول . مراد بیگ
دولول را با دو زخم کف دست راست پیرمرد مطابقت می دهد .
صفربیگ با سیگاری بر لب آمده و با بی تفاوتی نزدیک
جسد میخکوب شده پیرمرد می نشیند .
مراد بیگ : برو ازشون بپرس ببین این خالوها
هرکدوم چقد از دست دادن عوضشو بهشون جنس بده رونشون کن برن .
صفربیگ : هه ، پرسیدم ، خیلی مال از دست دادن . باید
هرچی داریم بهشون بدیم .
مراد بیگ : عیب نداره ، بهشون بده . بگو این
رفیقشونم مرده بیان ورش دارن ببرن .
صفربیگ با تعجب : قلی خان مرد ؟!!!! ( از ته دل
می خندد و بر زانو می کوبد ) .
مراد بیگ با بهت و عصبانیت : کی شناختیش ؟ .....
کی شناختیش ؟؟
صفربیگ با خنده : کی شناختم ؟همون وقت تا دیدمش
، دیدم خودشه . جوونیام یوخت آدمش بودم . با همون .... بود که ، پیرارسال نعششو تو
دخمه های بالای ایی کوه ها پیدا کردیم . یادته ؟.
مراد بیگ: چرا به من نگفتی ؟ شناختیش از من
قایم اش کردی ؟
صفربیگ : هه ، 60 ساله رو زمین کسی قلی خان رو
لو نداده . من لو بدم ؟ حالام اگه نمرده بود ، مگه می گفتم ؟ های ، اینا رو که تو
هنو نمی دونی . نه عمو ، بالاخره هرکاری یک راه و رسمی داره . ( مراد بیگ تپانچه را به صفربیگ داده ، می رود . صفر بیگ هم می رود ...) .