نصف النهار گمشده

در لباس آبی

می دانی امانوئل ؛ بعضی مردها مثل همین خط ساحلی ،تا همیشه  آفتاب سوخته می مانند . حالا هرچقدر هم که آب به صورتشان بپاشند  و با صدف های ریز و درشت ، آراسته شان کنند . موج ها که برگردند، جای پای مرغان دریایی و ترانه ی دوشیزگان شعر و نسیم ، از صورتشان پاک می شود . با خزه های خشکیده بر موج شکن ، سیگاری می گیرانند ، و در امتداد خط ساحلی ...

می دانی امانوئل ، مادرت را اول بار ، در ضلع شمالی بندر ملاقات کردم .خیره شده بود به ژست یدک کشی محصور بین اقیانوس پیماها . و به بادبانی سپید فکر می کرد . من یکی از آنها را داشتم . به لنگرگاه که پشت می کردم هوا بوی توتون می گرفت . بادبان ؛ همه ی جریان شمالی را به نبرد می خواند . مادرت اوایل دریازده می شد . برای موج ها ترانه بالا می آورد . ترانه ها کمی به سینه ی کشتی دست می کشیدند . بعد ، آرام و مبهوت ، تسلیم بی انتهایی اقیانوس می شدند . مادرت آن روزها در لباس آبی اش بود . و در گیسوانش ، گندمزار پدری اش را به عرشه می آورد . من با این مسافر قاچاق ، که بوی خانه را می داد ،سر و سری داشتم . اما باد ، همیشه موافق نیست.

می دانی امانوئل . داشتن یک یدک کش کوچک حوالی خانه ، بهتر از اقیانوس پیمایی سرگردان است . سرگردان اقیانوس که می شوی ، خورشید تنها چند روز مادرانه خواهد تابید . بعد کم کم مثل خط ساحلی می شوی . فراموش می کنی از ترانه ی چه کسی آغاز شده ایی ، و لباس آبی چه مفهومی دارد . فراموش می کنی اولین سیگاری که دود کرده ایی چه بویی می داد . در برابر خورشید ، عوض تداعی آن مسافر قاچاق ، آفتاب سوخته می شوی . خزه های خشکیده بر موج شکن ضلع شمالی ، مزرعه می شوند . اما تو خانه را به یاد نمی آوری.

 

مقداد رحیمی / 26 نوامبر 2013 /خلیج جادگ

 

Wed 19 Nov 2014 7:6 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده