
ما گله ایی با هم هستیم باهم بودن بهانه س
از ترس دشمنامونه یه فکر عاقلانه س
پی نوشت:
ما ساده ایم و بر سرمان باز هم کلاه
یک مشت بره معصومِ سر به راه
ما راویانِِ قصه ی تلخِ گدا و شاه
ما دسته ی بزرگِ الاغان راه راه

ما گله ایی با هم هستیم باهم بودن بهانه س
از ترس دشمنامونه یه فکر عاقلانه س
پی نوشت:
ما ساده ایم و بر سرمان باز هم کلاه
یک مشت بره معصومِ سر به راه
ما راویانِِ قصه ی تلخِ گدا و شاه
ما دسته ی بزرگِ الاغان راه راه
برای امانوئل ... مردی با پرچمی در چشمانش
به خواب می روی
در اقلیم سایه های رونده
و خورشید
رویای شعبه بازی ست
با کلاهی ، آبستن گل های پارچه ایی
رنگین کمان روزهای مرده
تو سهم کولی سایه های سرگردانی
در قدم هایت
زنی به رقص بر می خیزد
بندبازها
کشتی هایی بی لنگر
بر گره دریایی چکمه هایت
در خواب هایت
مسافران قاچاق را به جزایر شادی می رسانی
ملوان ها در سرخرگ هایت
به تعقیب نهنگی سپید
و پیشانی ات
ساحلی برای خودکشی
گنج های هفت دریا را
در میکده های خلوت قمار می کنی
به خواب می روی
در شلوغی گیسوان زنی
با پیراهنی
آبستن گل های پارچه ایی

مردی که از دریا بازنگشت
نهنگی مغموم بود
در جستجویی ساحلی برای خودکشی
نقل است که گفت: اخلاص از حجامی آموختم . وقتی به مکه بودم حجامی موی خواجه راست میکرد .گفتم از برای خدای موی من توانی ستردن؟. گفت: توانم . و چشم پرآب کرد و خواجه را رها کرد تمام ناشده. و گفت: برخيز که چون حديث خدای آمد همه در باقی شد . مرا بنشاند و بوسه بر سرم داد و مويم باز کرد . پس کاغذی بمن داد در آنجا قراضه ای چند . و گفت: اين را بحاجت خود صرف کن. با خود نيت کردم که اول فتوحی که مرا باشد، بجای او مروت کنم . بسی برنيآمد که از بصره سره زر برسيد پيش او بردم.گفت: چيست؟ گفتم: نيت کرده بودم که هر فتوحی را که اول رسد بتو دهم . این آمده است. گفت: ای مرد ؛ ازخدای شرم نداری که مرا گفتی از برای خدای موی من باز کن پس مرا چيزی دهی؟ کرا ديدی که ازبرای خدای کاری کرد و بر آن مزدی گرفت؟
تذکره الاولیا
ذکر جنید بغدادی

زمستان را اضافه میکنم به شهر تازهام
تا یادم بیاید
در خیابانِ شرجی
این گوشیِ کهنه هم بیشتر زنگ میزد
پیکان پدر
مسافران گرمتری را جابهجا میکرد
ادامه میدهد:
«اما مردها
با شکستن حتا یک قلب کوچک
به زشتترینِ جانوران مسخ میشوند»
پیاده میشوم
تا در ادامه راهراه ببینم افق را
پرتقالِ شعلهوری را
افتاده پشتِ ساختمانهای خاکستری
از پله پایین میروم
ارواحِ دربهدرِ درگذشتگان-
سربهسر مسافرانِ مترو میگذارند
حالا شب از غروب تر از ابرها شده است
پاگرد پلههای خیس
فکر تازهای در من میریزد
باید به سالهای قبل برگردم
پدر پرتقالِ تازه خواهد گرفت
پوستکنده بگویم
این شهر
خیلی هم جایِ مزخرفی نبود
اگر و تنها اگر
تو را داشت...

بعضی آدم ها جنگجو به دنیا می آیند . بعضی از جنگجوها فقط برای جنگیدن می جنگند . همان هایی که تا آخرین نفس ادامه می دهند . غریزه مرگ و نیستی در رگ هایشان جریان دارد . آخرین دقایق زندگی بعضی جنگجوها مملو از حسی ست که یک عمر برای تجربه کردن اش جنگیده اند . خوابی بی دغدغه و ابدی

در مسیر تو سبز می شوم
کنار پرچین هایی
که منظره عبورند
من
بی هیچ جذابتی
به هرزه گی شبدرهای متواتر می مانم








