نصف النهار گمشده

خطوط کشیده بر نقشه ها

 

... عزیزم منتظر هستم. روز در ظلمت چه مدت است ، یا هفته؟ حالا آتش خاموش است و هوا بسیار سرد است. در واقع باید خود را به بیرون بکشانم ؛ اما تابش خورشید مانع است. افسوس روشنایی را در تماشای نقاشی ها و نوشتن این کلمات هدر داده ام . می میرم . می میرم غنی از عشق. و قبایل آنچه را که بلعیده اند، می چشند. بدن هایی که وارد شده ایم و چون رود بالا رفته ایم. ترس هایی که در آن ها نهان کرده ایم؛ مثل این غار متروک است. می خواهم بدنم نشانی از این داشته باشد. ما کشورهایی واقعی هستیم؛ نه خطوط کشیده شده بر نقشه ها با اسامی مردان؛ مردان مقتدر.

می دانم می آیی تا مرا به قصر بادها ببری! تنها چیزی که خواسته ام با تو قدم زدن در چنین مکانی است. در زمینی بدون نقشه ها. چراغ خاموش شده و من در تاریکی می نویسم...


The English Patient

1996

Fri 19 Mar 2021 1:11 AM

 

 

سرت به کار خودت گرم، تا همیشه هنوز

تو ای بطالت بی وقفه ، زاده در دیروز

Sun 28 Feb 2021 3:51 AM

بی صدا

 

...او گفت:

– آینه ها … دیگر تمام شد…

باز لحظه‌ای تردید کرد و سپس از جا بلند شد. یک قدم دیگر برداشت، ولی من نمی‌توانستم تکان بخورم.

به جز یک برق زردرنگ که نزدیک قوزک پایش درخشید، اتفاقی نیافتاد. او لحظه‌ای بیحرکت ماند. داد نزد. آهسته مثل درختی که ببرندش، بر زمین افتاد. و چون زمین شنی بود، از افتادنش هم صدایی برنخاست.

 


شازده کوچولو

(Le petit prince)

نویسنده: آنتوان دو سنت اگزوپری

مترجم: محمد قاضی

چاپ اول: ۱۳۳۳

 

 

Thu 12 Nov 2020 2:21 AM

سقوط

هیچ ناخدایی واسه خلاصی از جسد ، منتظر ساحل نمیمونه . فقط کافیه شاسی رو سرازیر امواج کنی. اینطوری خود اقیانوس هم بهت بدهکار میشه.

 

 

Sun 4 Oct 2020 11:13 PM

اِوالِت

 

مک کارتی : خب همه ی اون سالا ، واقعا چیکار می کرد؟

پی یر: تنهایی ؛ مشخصا تنهایی رو تمرین می کرد.


Evalet 2007

Tue 22 Sep 2020 6:51 PM

دیده ام گاهی در تب ...

ساعت هنوز ۳۰ : ۲۰ نشده ، از تلویزیون صدای اخبار می آید . پیرمرد گشته و گشته و بخشی خبری پیدا کرده است . 
«حالا به نظر شما ، این اقدام آقای ترامپ چه تبعاتی ممکنه داشته باشه؟ » . 
سعی می کنم سرم را از بالش بردارم . حس می کنم وزنه ی داخل سرم سنگین تر شده .
«نگا کن دکتر؛ حس می کنم یه وزنه توی سرمه!»
«تب که نداری ، حالا از اون قرص ریزا روزی یه دونه بخور واسه سردردات . این کپسولا هم شب اول دوتا ، از فردا روزی یکی . چرک خشک کنه . واسه گلوت . ژلوفن و دیفن ...» . حرفش را قطع می کنم «نه دارم . ینی بچه ها دارن . جواد داره میده بهم » . دیفن را یک جوری می قاپد که چندش ام می شود . 
«ببینید امریکایی ها خودشونم به این قضیه واقف هستن که ... »چشم روی هم می گذارم و همه چیز در سکوت محو می شود . 

به سختی چشم وا می کنم . به دنبال گوشی موبایل ام می گردم . ۰۰:۳۸ . اتاق تاریک است و از پره های دماغ پیرمرد صدای یک خاطره ی قدیمی از زمستانی که پدر جوان تر بود ، از خواب سرظهرهای اجباری تداعی می شود . با مشقت وزنه را بلند می کنم و از تخت پایین می آیم .بشدت احساس تشنگی می کنم. یادم می آید که «۱۹:۴۷ عمو بیا پایین چایی بخور! » . کورمال کورمال کنار چای ساز می نشینم . فلاسک صورتی را بلند می کنم . خالیست . فلاسک قرمز اما برخلاف وزنه ی توی سرم وزن خوشایندی دارد . نور گوشی را می اندازم و لیوان پیدا می شود ‌. چای هنوز داغ است . دوباره نور می اندازم و «این قرص ریزا هم ...» . هر سه قرص را بالا می اندازم و پشت بندش چای که حالا ولرم شده . یاد دیالوگی گمشده می افتم . «آخه کدوم آدمی قرص رو با تکیلا می خوره ...» . لیوان ۳بار دیگر پر و خالی می شود . این فلاسک چای از راند دوم جا مانده! وگرنه که پیرمرد «عمو مه خیلی چایی مورَم ، دس خومَم نی» .

حالا من و‌ وزنه ی کم حجم شده خودمان را به تخت بالا رسانده ایم . به نور سبز کوچک گیرنده ی دیجیتال ، وسط سیاهی مطلق خیره می شوم . به این فکر می کنم که با وزنه ی توی سرم چه کنم . و با اقدامات اخیر دولت آقای ترامپ . و با ...
نور سبز کوچک روی وزنه می افتد . روی روح قرص ریز ، که حالا کم کم رها می شود و با وزنه ی بی وزن شده سالسا می رقصد .
 

Mon 21 Sep 2020 1:41 AM

پتک امواج

 


برای آقا محمود ؛ و صد و بیست طوفان زابلی اش


 

...حالا طوفان سپری شده بود . موج ها ، گیج گرد و غرولند کنان ، همچون جماعتی از مستی رها شده به هم و به سینه ی کشتی می خوردند . از هر منفذ عرشه آب بر سر و رویشان می ریخت و مستی شبانه روز گذشته را از سرشان می پراند . ملاح پیر پشت به پشت دکل ، زماد خاکستری رنگ را به چشم اش مالاند و  از سر درد و استیصال آهی کشید . زماد با هر فشردگی پلک ، غلیظ و آهسته راه خود را در چین های عمیق پی می گرفت . ملاح با چشمان بسته سری تکان و داد گفت «خلیج شور لعنتی» . و چون کوری مادرزاد رو به افق نفس راست کرده ادامه داد  « این خلیج شور ، هیچوقت مادر کسی نبوده . مخصوصا مادر همه ی ما حرام زاده ها . این شورابه ی متلاطم هیچگاه چشم دیدن ما را نداشت . موج های سرکش اش به خونخواهی تمام نهنگ هایی که صید کردیم بر سرمان آوار می شوند . به خونخواهی تمامی ساردین ها » . 
سپس انگار که این  هذیان گویی سر ذوق اش آورده باشد آوازی بومی را زمزمه کرد . با چشمان بسته هیبتی گنگ در دوردست را می کاوید . دوردست نادیده خلیجی بی انتها بود که هر غروب،سرخی افق هزار خاطره ی شوم را برایش تداعی می کرد ...

Sun 13 Sep 2020 12:1 PM

شورش

 


||||| تقدیم به خانجان! او که تا مدتها به رستگاری این ملاح سرگردان امید داشت.


 

امانوئل ؛ اندوه همیشه در آرامش اقیانوس ، دقیقا در روزهای کسالت بار سکون و روزمره گی خودش را از دامن آناهیتا بالا می کشد و بر عرشه می خزد . در روزها و هفته هایی که جز امور نظافت کشتی، چک کردن موجودی انبارها و کنترل بادبان بی تحرک کاری برای انجام نیست . غروب هایی که خورشید را در مسلخ افق پشت سر میگذاریم . و ملوان ها نوشیدنی های ارزان شان را به سلامتی سرگردانی سر می کشند . اندوه کم کم همچون جادوگری افسونگر از هیبتی به هیبت دیگر درمی آید. در آوازهای مادری زمخت و نامفهوم ملاحان ترانه می شود . بر لباس های چرک و کهنه شان چروک ، و در چشم های خسته ی بی فروغ شان یاس . اندوه مستانه بر عقربه های قطب نما انگشت می چرخاند و با هر پک ناخدا بیشتر و بیشتر در خون اش حلول می کند . از آنجا به قلب و سپس به گنجینه ی خاطرات اش پمپاژ می شود . حالا هر تداعی آغشته به اندوهیست که قلب را مچاله می کند . 

امانوئل ؛ یک اقیانوس نا آرام و کشتی طوفان زده باید تمام خواسته ایی باشد که پس از تاج گزاری اندوه از آناهیتا طلب می کنی . گویی که امواج کف آلود همچنان که بر دامن تندیس اش سر می سایند ، همزمان در جان اندوه رخنه کرده ناقوس زوال اش را به صدا در می آورند . ملوان ها همچون رها شدگان از افسونی کشنده ، گوش به فرمان ناخدا می شوند . کشتی در چالشی مواج بالا و پایین می شود و هر آنچه از سحر اندوه را بالا می آورد . یک اقیانوس ناآرام یعنی مردانی که بهانه ایی برای زیستن یافته اند ...

 

Tue 8 Sep 2020 2:28 PM

help

 

خواهر مگی : وقتی یه نفر که به کمک نیاز داره تو رو از خودش دور میکنه ، باید اونقد قدرت داشته باشی که محکم تر نگهش داری!


Daredevil

2015 ‧ Action fiction ‧ 3 seasons

 

Fri 4 Sep 2020 7:12 PM

لحظه ها

... امروز، فنیقیه بود

با شراع های بر کشیده از باد و هوا، در ما

و ما به صید خواب هایی ترد

بر سر انگشتان لحظه ها رفتیم...

 

نازنین نظام شهیدی

Mon 24 Aug 2020 3:21 PM

ابزار وبمستر

© نصف النهار گمشده